دفترچه خاطرات عزیزم ، متاسفانه بسختی مریضم. شاید اینجور زمانها است که فرد به بازتاب زندگی گذشته اش فکر میکنه.
گوش چشمی به یک لباس ، وقتی که کودک بودم .
ژاکتی سبز و قدم زدنی با پدرم . بازی ای که یکبار کردیم .
وانمود کردیم پری هستیم .
"من یک پری دختر هستم به نام لورالی و تو یک پری پسر به نام تِتِری " وانمود کن درحین بازی با هم دعوا میگیریم و من به تو میگم " دیگر به من تلنگر نزن وگرنه من میمیرم" و تو دوباره تلنگر میزنی . من مگم " حالا من باید بمریم" و تو میگی " ولی من دلم برات تنگ میشه" و من میگم " ولی من مجبورم و تو باید که یک میلیون سال صبر کنی تا منو دوباره ببینی و منو تو یه جعبه میزارن و تمام چیزی که من میخوام یک لیوان کوچک آبِ با یه عالمه تیکه ی کوچیک پیتزا و جعبه دو تا بال داره مثل هواپیما" و تو میپرسی "کجا میبرتت"و من میگم " خوونه"
من تنلگر نزدم .
تو جر زدی .
نمیبخشمت.
گوش چشمی به یک لباس ، وقتی که کودک بودم .
ژاکتی سبز و قدم زدنی با پدرم . بازی ای که یکبار کردیم .
وانمود کردیم پری هستیم .
"من یک پری دختر هستم به نام لورالی و تو یک پری پسر به نام تِتِری " وانمود کن درحین بازی با هم دعوا میگیریم و من به تو میگم " دیگر به من تلنگر نزن وگرنه من میمیرم" و تو دوباره تلنگر میزنی . من مگم " حالا من باید بمریم" و تو میگی " ولی من دلم برات تنگ میشه" و من میگم " ولی من مجبورم و تو باید که یک میلیون سال صبر کنی تا منو دوباره ببینی و منو تو یه جعبه میزارن و تمام چیزی که من میخوام یک لیوان کوچک آبِ با یه عالمه تیکه ی کوچیک پیتزا و جعبه دو تا بال داره مثل هواپیما" و تو میپرسی "کجا میبرتت"و من میگم " خوونه"
من تنلگر نزدم .
تو جر زدی .
نمیبخشمت.
No comments:
Post a Comment