به خودم قول داده بودم امروز را زودتر بیدار شوم. دوست داشتم دست ببرم به گوشی و به تمام آدمهایی که یک سال است از آنها بیخبرم زنگ بزنم. هیچ ایده ای نداشتم چه میشود اگر گوشی را بردارند ... شاید فقط میخواستم صدایشان را بشنوم ... شاید هم میخواستم یادآوری ای به خودم باشد که در زندگی ام آدمهایی داشتم که مهم بودند... شاید هم از تصویری که ساخته ام از خودم، آن بی معرفتی که وقتی رفت رفته، راضی نبودم...د
همین شد که وقتی به موقع بیدار شدم اولین کاری که کردم زنگ نزدن به این آدمها بود. مدتهاست که دیگر دوست ندارم هیچ معادله ی ثبت شده ای، به هم بخورد. مدتهاست که علاقه ای به برهم زدن نظم ندارم. در عرض یک سال همه چیز تغییر کرده است و همین که من چیزی را تغییر ندهم باعث میشود شب را راحت تر بخوابم. دیگر «ایدن» وجود ندارد. یک سال است که به ندیدنش عادت کرده ام. حتی دوست ندارم عکسش را ببینم. بیرحمی است ...میدانم...اما دیدن عکسش هم این یکنواختی را بهم میزند. مدتی در تلاش بودم «ایدن» را راضی کنم به شهر من سری بزند. از این تلاش هم دست کشیده ام. به خودم قبولانده ام که راضی کردن ایدن به آمدن به شهر من، او را هم تغییر میدهد. بی اندازه از ایدنی که میشناختم راضی ام. ترجیح میدهم او خودش باشد و من بی ارتباط با او. د
نیم ساعتی گذشته بود که متوجه شدم امروز کریسمس است. این حاصل از دنیا بیخبری من است. این حاصل حبص خانگی جبری است که خودم بر خودم اعمال کرده ام. در شهر جدیدم دیگر به آدمها خیلی نزدیک نمیشوم. دیگر برای آدمهای جدید دور و برم یک کتاب باز نیستم. حتی جای خالی سه نقطه ای هم برایشان نمیگذارم که بتوانند برای خودشان نتیجه گیری کنند. برای همه ی این تغییرات جدید هم هزارها دلیل دارم که هر کدامشان طی یک مکالمه ی داخل ذهنی بین من و خودم شکل گرفته و هیچ نقطه ی اتکایی در آنها وجود ندارد. از آنجا که می خواهم بیشترین فاصله را با همه ی آدمهایی که به تازگی شناخته ام ، داشته باشم از هر فرصتی برای حبص کردن خودم استفاده میکنم. این کارم نتیجه نیز داده است . احترام ناخواسته ای بین آدمهای جدید و من ایجاد شده. صمیمت بی مورد و نارس وجود ندارد و آنقدر برای منافعشان ایجاد خطر نمیکنم که حرفی در موردم زده شود. ع
اولین روز در طول هفته ی گذشته بود که در رختخوابم تنها بودم. حتی برای تنها ماندنم هم نیازی به بهانه آوردن نداشتم... ترجیح میدهم تنها باشم ... با تصویری که از خودم ساخته ام، «فلورا» حتی تعجب هم نکرد. بعد از یک ساعت تصمیم گرفتم از تخت خواب خارج شوم. ذهنم ناخودآگاه به سراغ «آریزونا» رفت. مدتی است که به مطالعه ی ناخودآگاهم مشغول شده ام. به عنوان مثال اگر آهنگی بشنوم و یاد جمله ای بیافتم که بخشی از آن آهنگ نیست ، آنقدر خاطراتم را مرور میکنم تا به ارتباط این دو مکشف شوم. اما اینبار به مرور زیاد احتیاج نبود تا بفهمم چه ارتباطی به در آمدن من از تخت و آریزونا دارد. ارتباط آشکار بود. خستگی ای در بدنم نبود. آریزونا تنها کسی بود که وقتی از تختش بیرون می آمدم، در اوج فشار کاری و دلهره نیز اگر بودم، خستگی ای در من وجود نداشت. اگر آینه ای در اتاق داشتم میتوانستم خودم را در آن ببینم و حدسم یقین شود که لبخند زده ام. آخرین خبری که از او داشتم مکالمه ی کوتاه مدتی بود که روز ازدواجش داشتیم و بعد از صفحه ی زندگی هم خارج شدیم. چند وقتی قبل نامه ای دریافت کردم که اسم فرستنده ای نداشت و فقط رویش نوشته بود: مرا ببخش. خوش باش. یادم می آید وقتی آن را خواندم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آیا میتواند از طرف آریزونا باشد و دومین چیز این بود که امیدوارم نباشد، چون این یعنی او هیچوقت من را نشناخته است. می دانم اگر او روزی این جمله را رودررو به من میگفت، دست نوشته هایم را باز میکردم و او را در خط خطشان به خودش نشان میدادم. با این کار اینبار حتما خودم را به او میفهماندم .
چند ساعت بعدی روزم به پژوهش بر روی موضوع داستانی گذشت که اگر موضوعش آماده بود،پژوهش بر شخصیتهایش انجام شده بود، خط داستان مشخص بود و پایانش هم میدانستم باز هم نمیتوانستم تا تاریخ تحویل تمامش کنم. از حالا خودم را آماده کرده ام که هفته ی آینده چه بهانه ای برای نگارش گر بیاورم که چرایی پشتش تحویلم ندهد. احساس میکنم ذهنم زنگ زده است. دوست دارم گردن هزاران چیز بیاندازم که چرا از نویسنده ای که دستش بر سبب علاقه به قلم می رفت تبدیل شده ام به آدمی که به درخواست مینویسد. اما تقصیر هیچ چیز نیست. این بهترین اتفاقی است که میتواند برای این نویسنده ها بیافتد. یعنی حدص من این است چون هنوز ضرری درش ندیده ام. میگویند،مینویسی،خودشان را در خط خط نوشتهایت می یابند، تحصین میکنند و مزدت را برابر با میزان رضایتشان از خودشان میدهند. ع
حوالی اول شب بود که «نینا» تماس گرفت. نینا همان سای است، همان زویی است با جزییات کمتر. از سای خبری ندارم. فقط میدانم من را از تمام خاطراتش پاک کرده. حالا خاطراتش را که قلم میزند پر است از آدمهای قبل من و بعد من با عکسهایی که گواه از این خاطرات است. برخی اوقات که نوشته هایش را میبینم نسبت به خود گذشته ام احساس بدی پیدا میکنم ، احساس انقراض پذیر بودن. زویی، اما، زویی عزیزم... هنوز تمام تلاشش را میکند که زندهمان نگه دارد. تماس میگیرد. نامه مینویسد. جویای حالم میشود. مثل خواهری که ماهی یکبار به برادرش در زندان سر میزند و هم در تلاش است اخبار را به او منتقل کند و هم در عین حال دلواپسی به او وارد نکند. به خاطر این تلاشهاست که دوست ندارم ارتباط کوتاه چند وقت یک بارمان برهم بخورد. بخاطر قلب آن خواهری که پشت شیشه ی اطاق ملاقات است. و
نینا یادآوری کرد که قرار بوده جشن کریسمس را دور هم جمع شویم. از جایم بلند میشوم. دوش میگیرم . لباس انتخاب میکنم و خارج می شوم. احتمالا لباسم خوب است ولی اگر آینه داشتم میتوانستم مطمئنتر در این مورد قضاوت کنم. راهی مهمانی ای میشوم که میتوانستم حدس بزنم چگونه پیش خواهد رفت. میدانم قرار است نزدیک درب ورودی «فلورا» را ملاقات کنم، مست کنیم، برقصیم،عکس بگیرم، با هم برگردیم و در راه بازگشت عکسها را پاک کنم. همین اتفاق هم افتاد. تنها تفاوتش آن سیکاری بود که با «ماتیلدا» کشیدم. د
اواسط مهمانی وقتی از اتاق به درب پشتی رفتم تا سیگاری بکشم، ماتیلدا را دیدم که روی پله ی دوم نشسته و آرام به سیگارش پک میزند. خواستم تنها سیگار نکشم و تنهایی او را هم به هم بزنم. کنارش نشستم به خوش و بش های مرصوم این شهری. جایی آن وسط های صحبت از من پرسید در حال نوشتن چه داستانی هستم. میخواستم نوشته ام یک راز باشد. پس خودم را داستان کردم تحویلش دادم به عنوان تخیل. جالب بود که میگفت به واقعیت نزدیک نیست. جالب بود که گفت چشمانش را که میبندد نمیتواند بخشی از داستان را تصویر کند. و من عین واقعیت را تحویلش داده بودم.بعد از همه ی اینها رو به من کرد و گفت خودت چشمانت را ببند و تصویر کن. خ
چشمانم را بستم که یادآوری اش کنم. بستم تا با جزییات بیشتر واقعیت پذیر ترش کنم. بستم که خودم را بیشتر به خوردش بدهم. ولی هیچ چیزی نداشتم. احساس کردم بخشی از خاطراتم پاک شده و حالا داستان ساخته شده در یک لحظه بی سر و انتها مانده. دوست نداشتم چشمانم را باز کنم. هر خاطره ای که مرور میشد از آن داستان نبود. ناگهان همه خاطراتی که به یاد می آوردم ربطی به من نداشت. خاطراتی بودند که من نقشی در آنها نداشتم. نقل قول ها بودند. بو بود. اشک بود که میریخت. تارهای مو بودند که در باد می وزیدند. آرامش صبحگاهی بود. خاطرات خیابانهای شب. همه ی چیزهای بی ارتباط به داستانی که من میتوانستم قهرمانش باشم ... پرسید: خوب؟... گفتم: فراموشش کن. یک عاشقانه مینویسم ... چشمانم را باز کردم ...برف شروع کرده بود به باریدن. د