Tuesday, December 25, 2012

For the beats, missed.

به خودم قول داده بودم امروز را زودتر بیدار شوم. دوست داشتم دست ببرم به گوشی و به تمام آدمهایی که یک سال است از آنها بیخبرم زنگ بزنم. هیچ ایده ای نداشتم چه میشود اگر گوشی را بردارند ... شاید فقط میخواستم صدایشان را بشنوم ... شاید هم میخواستم یادآوری ای به خودم باشد که در زندگی ام آدمهایی داشتم که مهم بودند... شاید هم از تصویری که ساخته ام از خودم، آن بی معرفتی که وقتی رفت رفته، راضی نبودم...د

 همین شد که وقتی به موقع بیدار شدم  اولین کاری که کردم زنگ نزدن به این آدمها بود. مدتهاست که دیگر دوست ندارم هیچ معادله ی ثبت شده ای، به هم بخورد. مدتهاست که علاقه ای به برهم زدن نظم ندارم. در عرض یک سال همه چیز تغییر کرده است و همین که من چیزی را تغییر ندهم باعث میشود شب را راحت تر بخوابم. دیگر  «ایدن» وجود ندارد. یک سال است که به ندیدنش عادت کرده ام. حتی دوست ندارم عکسش را ببینم. بیرحمی است ...میدانم...اما دیدن عکسش هم این یکنواختی را بهم میزند. مدتی در تلاش بودم «ایدن» را راضی کنم به شهر من سری بزند. از این تلاش هم دست کشیده  ام. به خودم قبولانده ام که راضی کردن ایدن به آمدن به شهر من، او را هم تغییر میدهد. بی اندازه از ایدنی که میشناختم راضی ام. ترجیح میدهم او خودش باشد و من بی ارتباط با او. د

نیم ساعتی گذشته بود که متوجه شدم امروز کریسمس است. این حاصل از دنیا بیخبری من است. این حاصل حبص خانگی جبری است که خودم بر خودم اعمال کرده ام. در شهر جدیدم دیگر به آدمها خیلی نزدیک نمیشوم. دیگر برای آدمهای جدید دور و برم یک کتاب باز نیستم. حتی جای خالی سه نقطه ای  هم برایشان نمیگذارم که بتوانند برای خودشان نتیجه گیری کنند. برای همه ی این تغییرات جدید هم هزارها دلیل دارم که هر کدامشان طی یک مکالمه ی داخل ذهنی بین من و خودم شکل گرفته و هیچ نقطه ی اتکایی در آنها وجود ندارد. از آنجا که می خواهم بیشترین فاصله را با همه ی آدمهایی که به تازگی شناخته ام ، داشته باشم از هر فرصتی برای حبص کردن خودم استفاده میکنم. این کارم نتیجه نیز داده است . احترام ناخواسته ای بین آدمهای جدید و من ایجاد شده. صمیمت بی مورد و نارس وجود ندارد و آنقدر برای منافعشان ایجاد خطر نمیکنم که حرفی در موردم زده شود. ع

اولین روز در طول هفته ی گذشته بود که در رختخوابم تنها بودم. حتی برای تنها ماندنم هم نیازی به بهانه آوردن نداشتم... ترجیح میدهم تنها باشم ... با تصویری که از خودم ساخته ام، «فلورا» حتی تعجب هم نکرد. بعد از یک ساعت تصمیم گرفتم از تخت خواب خارج شوم. ذهنم ناخودآگاه به سراغ «آریزونا» رفت. مدتی است که به مطالعه ی ناخودآگاهم مشغول شده ام. به عنوان مثال اگر آهنگی بشنوم و یاد جمله ای بیافتم که بخشی از آن آهنگ نیست ، آنقدر خاطراتم را مرور میکنم تا به ارتباط این دو مکشف شوم. اما اینبار به مرور زیاد احتیاج نبود تا بفهمم چه ارتباطی به در آمدن من از تخت و آریزونا دارد. ارتباط آشکار بود. خستگی ای در بدنم نبود. آریزونا تنها کسی بود که وقتی از تختش بیرون می آمدم، در اوج فشار کاری و دلهره نیز اگر بودم، خستگی ای در من وجود نداشت. اگر آینه ای در اتاق داشتم میتوانستم خودم را در آن ببینم و حدسم یقین شود که لبخند زده ام. آخرین خبری که از او داشتم مکالمه ی کوتاه مدتی بود که روز ازدواجش داشتیم و بعد از صفحه ی زندگی هم خارج شدیم. چند وقتی قبل نامه ای دریافت کردم که اسم فرستنده ای نداشت و فقط رویش نوشته بود: مرا ببخش. خوش باش. یادم می آید وقتی آن را خواندم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آیا میتواند از طرف آریزونا باشد و دومین چیز این بود که امیدوارم نباشد، چون این یعنی او هیچوقت من را نشناخته است. می دانم اگر او روزی این جمله را رودررو به من میگفت، دست نوشته هایم را باز میکردم و او را در خط خطشان به خودش نشان میدادم. با این کار اینبار حتما خودم را به او میفهماندم  . 

چند ساعت بعدی روزم به پژوهش بر روی موضوع داستانی گذشت   که اگر موضوعش آماده بود،پژوهش بر شخصیتهایش انجام شده بود، خط داستان مشخص بود و پایانش هم  میدانستم باز هم نمیتوانستم تا تاریخ تحویل تمامش کنم. از حالا خودم را آماده کرده ام که هفته ی آینده چه بهانه ای برای نگارش گر بیاورم که چرایی پشتش تحویلم ندهد. احساس میکنم ذهنم زنگ زده است. دوست دارم گردن هزاران چیز بیاندازم که چرا از نویسنده ای که دستش بر سبب علاقه به قلم می رفت تبدیل شده ام به آدمی که به درخواست مینویسد. اما تقصیر هیچ چیز نیست. این بهترین اتفاقی است که میتواند برای این نویسنده ها بیافتد. یعنی حدص من این است چون هنوز ضرری  درش ندیده ام. میگویند،مینویسی،خودشان را در خط خط نوشتهایت می یابند، تحصین میکنند و مزدت را برابر با میزان رضایتشان از خودشان میدهند. ع

حوالی اول شب بود که «نینا» تماس گرفت. نینا همان سای است، همان زویی است با جزییات کمتر. از سای خبری ندارم. فقط میدانم من را از تمام خاطراتش پاک کرده. حالا خاطراتش را که قلم میزند پر است از آدمهای قبل من و بعد من با عکسهایی که گواه از این خاطرات است. برخی اوقات که نوشته هایش را میبینم نسبت به خود گذشته ام احساس بدی پیدا میکنم ، احساس انقراض پذیر بودن. زویی، اما، زویی عزیزم... هنوز تمام تلاشش را میکند که زندهمان نگه دارد. تماس میگیرد. نامه مینویسد. جویای حالم میشود. مثل خواهری که ماهی یکبار به برادرش در زندان سر میزند و هم در تلاش است اخبار را به او منتقل کند و هم در عین حال دلواپسی به او وارد نکند. به خاطر این تلاشهاست که دوست ندارم ارتباط کوتاه چند وقت یک بارمان برهم بخورد. بخاطر قلب آن خواهری که پشت شیشه ی اطاق ملاقات است. و 

نینا یادآوری کرد که قرار بوده جشن کریسمس را دور هم جمع شویم. از جایم بلند میشوم. دوش میگیرم . لباس انتخاب میکنم و خارج می شوم. احتمالا لباسم خوب است ولی اگر آینه داشتم میتوانستم مطمئنتر در این مورد قضاوت کنم. راهی مهمانی ای میشوم که میتوانستم حدس بزنم   چگونه پیش خواهد رفت. میدانم قرار است نزدیک درب ورودی «فلورا» را ملاقات کنم، مست کنیم، برقصیم،عکس بگیرم، با هم برگردیم و در راه بازگشت عکسها را پاک کنم. همین اتفاق هم افتاد. تنها تفاوتش آن سیکاری بود که با «ماتیلدا» کشیدم. د

اواسط مهمانی وقتی از اتاق به درب پشتی رفتم تا سیگاری بکشم، ماتیلدا را دیدم که روی پله ی دوم نشسته و آرام به سیگارش پک میزند.  خواستم تنها سیگار نکشم و تنهایی او را هم به هم بزنم. کنارش نشستم به خوش و بش های مرصوم این شهری. جایی آن وسط های صحبت از من پرسید در حال نوشتن چه داستانی هستم. میخواستم نوشته ام یک راز باشد. پس خودم را داستان کردم تحویلش دادم به عنوان تخیل. جالب بود که میگفت به واقعیت نزدیک نیست. جالب بود که گفت چشمانش را که میبندد نمیتواند بخشی از داستان را تصویر کند. و من عین واقعیت را تحویلش داده بودم.بعد از همه ی اینها رو به من کرد و گفت خودت چشمانت را ببند و تصویر کن. خ 

چشمانم را بستم که یادآوری اش کنم. بستم تا با جزییات بیشتر واقعیت پذیر ترش کنم. بستم که خودم را بیشتر به خوردش بدهم. ولی هیچ چیزی نداشتم. احساس کردم بخشی از خاطراتم پاک شده و حالا داستان ساخته شده در یک لحظه بی سر و انتها مانده. دوست نداشتم چشمانم را باز کنم. هر خاطره  ای که مرور میشد از آن داستان نبود.  ناگهان همه خاطراتی که به یاد می آوردم ربطی به من نداشت. خاطراتی بودند که من نقشی در آنها نداشتم. نقل قول ها بودند. بو بود. اشک بود که میریخت. تارهای مو بودند که در باد می وزیدند.  آرامش صبحگاهی بود. خاطرات خیابانهای شب. همه ی چیزهای بی ارتباط به داستانی که من میتوانستم قهرمانش باشم ... پرسید: خوب؟... گفتم: فراموشش کن. یک  عاشقانه مینویسم ...   چشمانم را باز کردم ...برف شروع کرده بود به باریدن. د 


Wednesday, July 6, 2011

برای من

«۱»
 من گریه میکنم. از گریه کردنم هم ترس ندارم. ازش شرمسار نمیشوم. گریه هایم هم هیچوقت از سر درد نیست. بغض من است اجازه اش را دارد که هر موقع خواست بترکد. هیچوقت اجازه ندادم بغض و گلویم با هم سر سازگاری پیدا کنند. راضی هم هستم. گریه ام نه جنبه ی سیاسی دارد نه یک خواستار اجتماعی است . نه به بعد اقتصادی ام بر میگردد و نه از سر فرهنگسازی  است. گریه ام مال خودم است از این که دارمش خوشحالم. همانقدری که گریه کردن برایم دلنشین است از بازخوردهایش فراری ام. از آدمهایی که دلیل گریه را میخواهند تابگذارند روی سرشان یا بندازند زیر پایشان ، از آدمهایی که بیایند نقل قول های کتابهای دکه ای روانشناسی را به پای هر گریه ای بنویسند ، از آدمهایی که گریه ی مرد را شعر کنند ، از آدمهایی که ضعف مرد را گریه اش بدانند همان قدر بیزار و فراری ام که از آدمهایی که هنرشان دلیل تراشی است، نقل قولشان کتابهای قانونشان است ، شعرشان مدیحه سرای ، مردانگیشان صدای بلند. ک
«۲»
از رفتن آدمها بیزارم ولی همه را تشویق میکنم بروند. بدرقه شان میکنم . کارشان را راه می اندازم .فقط هم بخاطر اینست که کشورم را دوست ندارم . چیزی را داشته باشی و بدانی بد است درد دارد.  اینکه بدانی پیر میشوی و خودت و همه ی خودیهایت هم اگر دست بدست هم بدهید، آخرش بد مرگ را به بدِ طب تبدیل کرده اید سوز دارد. بگوید میمانم ،میجنگم ،بهتر میکنم ارج دارد حرفش. خودش. ولی باز ترحیح میدهم هر که به نظرم خوب می آید دیگر در نظرم نباشد.  میدانم همه جا آسمان همین رنگ است ولی تشویق من محض رفتن آدمها به جایی است که زمینش برای زمین خوردن اینقدر سفت نباشد. بروند به جایی که نمیشناسند ، کشف کنند چیزی را که نمیدانند ، سرخورده شوند یا سربلند ولی نباشند جایی که میشناسمش ،جایی که نادانی نعمت است ، یک سر مَثَلش درخت پربار باشد یک سر دیگرش سرافکندگی. بگویید فرق دارد سر افکندگی و سرخوردگی . شاید جوابتان بدهم به دوپهلویه گی ِ لامروت خوابیده در بطن کلماتش،شاید نه .  ولی حتما این را میگویم :میگویم سرت را بالا بگیر، میفهمی ...باید سرت بالا باشد.ک
«۳»
این کینه ی دیرینه را گذاشته ام لای کلمات که از رفتن گفته باشم .گریه را هم که گفتم ، بعدش ربط گریه ام است با رفتن آدمها. رفتن آدمها گریه ام را در می آورد. رابطه ی مستقیم دارند در ابعاد جرم و نیرو.  ربطی به کنترل ندارد . این را حق خودم میدانم که به خاطر رفتن های درست حسابی گریه ی درست حسابی کنم. عزیز بودن آدمها درجه اش را زیاد و کم میکند. الکل هم البته همین کار را میکند ولی آن یک بحث دیگر است. نه دوست خوبی هستم نه فامیل حسابی. این را از آن زمانی فهمیدم که پیغام رفت و پسغام آمد که هی فلانی سراغی نمیگیری. این هم بدی من است.خاطراتشان میماند ولی جایشان خالی نیست. در مورد رفتگان اساسی هم همین منوال برقرار است .با بوی خاک و رایحه ی گل و اسم روی سنگ همانقدر غریبم که با پیام سه خطی و نامه ی پنج خطی و صدای تاخیردار. از احوال نپرسیدن هایم راضی نیستم . از یاد نداشتن هایم خجلم. شاید هنوز زندگی یادم نداده یادم بماند. شاید بدانند، شاید نه . ولی بروند،برگردند،ببینمشان، برشان میدارم میگذارمشان جای خاطراتشان . همان وسط . ک
«۴»
برادرم اولین بود که رفت. باید توی زندگی ام باشید تا بدانید این برادر کجای زندگی من بوده. کوتاه ندارد داستانش. اولین اسمی بود که گفتم. اولین کسی بود که به صدای گریه ام فهمید در تختخواب چوبی حکم زندان شده برایم. عکسهای زردی افتاده ی قدیمی از دست های کوچکی میگفت که حلقه میزد دور منِ کوچک روی یک تخت کوچک. اولین محافظ ، اولین معلمم ، اولین رازدار شیطنتهای بچه گی ، همبارزی ، دوست ، بعد از یک جایی به بعد پدر .وقتی رفت من بودم ،نیمه ی شب ، ماشین ، گریه . سیگار هم بود ولی آن یک داستان دیگر است.
بعد معشوقه ی شماره ی یک رفت . برای رفتنش گریه نکردم . گریه اش گریه ام را در آورد ولی. نشستیم بخاطر تمام خاطراتی که قرار است بماند گریه کردیم. شاید الان به آن خاطره بخندم ولی پشیمان نیستم.
خواهرم رفت. اصلش میشود دخترخاله ولی خاطراتش را که مرور میکنم بعید میدانم انقدر فاصله بوده باشد . لقب ها حرمت دارند .باید نام برابری کند با محتوا. مهمانی خداحافظی اش خانه ی من بود. گریه هم بود. الکل هم نقش داشت. 
خداحافظی با معشوقه ی شماره دو خداحافظی واقعی نبود. نشستیم توی ماشین ، توی ترمینال مسافربری بین شهری. برای خوب بودنهایمان گریه کردیم. برای اینکه قرار بود هیچوقت هم را نبینیم اشک ریختیم. باید همان جا آخرش میبود.نبود .
«۵»
نشسته ام با مرد قصه گویی همصحبت شده ام که از مادرش میگوید . نفرین میکرد . جیغ میکشید . کتک میزد. بعد میگوید که بچگی هایش، شانه کشی میکرده در کوچه خاکی پشت خانه شان وقتی شاخ تری سر رسیده . مادر چادر بسته به کمر آمده بیرون .شیون کنان یورش برده به دیلاغی که پسرش را میترسانده و ... اینجاهای داستان بغض میترکد . صدایش قطع میشود. تیزی مادر مردگی بدجور رخم میزند.ک
مادرم نوشته بود از اینکه کودکیمان را صرف کرده به طبابت ، صرف کرده به درس خواندنش ، صرف کرده به صرف کردن غمگین است . از اینکه حالا باید بماند تا راهی خانه شان شوم ،باید وقت کنم تا به دیدنم بیاید غصه دار میشود. از بی وفایی هایم مینالد و از هر فرصتی برای مقصر شناختن خودش استفاده میکند. من ولی خاطرات یادم می آید .مادرم را یادم می آید. جانمازش را یادم می آید. آغوشش را یادم می آید. نیازی حتی به یادآوردن نیست. هست .همین الان . ولی میترسم. من از رفتن آدمها میترسم. دلیل گریه ام شاید ترس است از رفتنی که فقط خاطره بگذارد.
یادم می آید. باید یادم بماند. دوست دارم زندگی یادم بدهد یادم بماند

Tuesday, June 28, 2011

آرگو

««شرح واقعه»»
13 آبان 1358 ،روز دانشجو ، روز تسخیر سفارت آمریکا توسط دانشجویان ایرانی مثل هر روز دیگری با شعارهای الله اکبر و مرگ بر آمریکا آغاز شد ولی پایان متفاوتی داشت. اول صدای شعارها بلندتر شد. بعد در سفارت خانه شکست. برق ساختمان قطع شد و در کمتر از یک ساعت کل سفارت خانه توسط تشکل عظیمی از دانشجویان ، سربازان کمیته و گارد تازه تاسیس یافته "سپاه پاسداران" تسخیر شد. آنچه از این اتفاق میدانیم آنست که 52 آمریکایی و ایرانیان کارمند سفارت به عنوان جاسوس دستگیرشدند و به مدت 444 روز به عنوان گروگان در ایران نگه داشته شدند. عملیات نجاتی که چند ماه بعد توسط آمریکایی ها صورت گرفت به سقوط هلیکوپترنجات در بیابانهای طبس ختم شد. ولی این همه  داستان اتفاق افتاده، نبود.
13 آبان باران میبارید. کارمندان سفارت آمریکا وقتی قضیه ی تسخیر را جدی میبینند ( شنیدن صدای پای آدمها روی سقف ساختمان سفارت و صدای شلیکهای هوایی گلوله ها از کوچه) شروع به نابود کردن مدارک موجود در سفارتخانه میکنند. مامور نیروی زمینی آمریکا که مسئول امنیتی سفارت عملیات نابودسازی اطلاعات و فرار را تدارک میبیند . عده ای موظف به نابود کردن مدارک میشوند . بقیه در دسته های پنج یا شش نفره (اول کارمندان ایرانی موجود در سفارت، زوج ها و بعد بقیه ی کارمندان) از درب زیرزمینی که به خیابان پشتی ساختمان ختم میشد اقدام به فرار میکنند. بدلیل باران خیابان پشتی سفارت خلوت بود و هدف کارمندان این بود که با پای پیاده خود را به سفارت انگلیس که شش بلوک تا سفارت آمریکا فاصله داشت برسانند.دسته هایی که از ضلع شمالی خیابان خارج شدند توسط کمیته دستگیر شدند. یک دسته متشکل از 5 نفر (کتی و جو استفورد، کورا و مارک لیژک و رابرت اندرس) از ضلع غربی خیابان حرکت کردند ، به چند قدمی سفارت انگلیس رسیدند و از آنجایی که با دسته  ی دیگری از ماموران کمیته مستقر در جلوی سفارت انگلیس روبرو شدند ، مسیر خود را به سمت خانه ی اندرس تغییر دادند. از رادیوی موجود در خانه  ی اندرس که امکان شنود ارتباطات با فرکانس مخصوص محلی برای آمریکایی های مستقر در محدوده را فراهم میکرد مطلع شدند که سفارت به طور کامل اشغال شده است . این خبر توسط "هنری لی شاتز"  یک محقق آمریکایی دیگر که در ساختمان مقابل ساختمان سفارت مستفر شده بود، اعلام شد.
این آخرین پیام انگلیسی زبانی بود که در این فرکانس دریافت شد. ایرانی ها آنتنهای ارتباطی را از کار انداخته بودند.امکان عبور و مرور در سطح شهر برای آمریکایی ها به راحتی میسر نبود. خیابانها مملو از گشتهای ساکن و ایستهای بازرسی کمیته بودند که در یک نگاه قادر به شناسایی آمریکایی ها بوند. در چند روز عاطی جابجایی ها به فواصل کوتاه صورت میگرفت. از خانه ی اندرس به خانه ی یکی از کارکنان دستگیر شده در سفارت و بعد به خانه ی کارمند بعدی و غیره. مجبور بودند در لباسهای خود بخوابند یا شیفت های شبانه داشته باشند تا خطر دستگیری کاهش پیدا کند . استفاده از تلفن میسر نبود چون ماموران خمینی از سیستمهای شنودی که شاه برای سرکوب حرکتهای مردمی یا شناسایی بلواگران استفاده میکرد، استفاده میکردند. پس از چند روز جابجایی ممتد به مکانهایی که از لحاظ امنیتی کاملا خطرپذیر بودند، سرانجام آندرس خطر را به جان خرید با "جان شایردون" که یکی از کارکنان سفارت کانادا بود تماس گرفت و شرایط را برای او توضیح داد. با کمک تعدادی از کارمندان سفارت جابجایی به خانه ی شایردون صورت گرفت . به غیر از این پنج نفر هنرلی شاتز هم از راه دیگری خود را به خانه ی شایردون (واقع در شمیرانات تهران) رساند.
«« "مندز" مامور سازمان سیا»»
مندز، 38 ساله، از اواسط جنگ ویتنام به عنوان یکی از ماموران بخش سرویسهای تکنیکال سازمان سیا( بخشی که بمب در سیگار کاسترو جاسازی کرده بود یا سیستم شنود با استفاده از گربه های خانگی را فراهم آورده بود!)  با این سازمان همکاری کار میکرد. مهارت او فراهم آوردن معرفه ها و شناسنامه های جعلی برای خارج کردن سوژه ها  از موقعیت های خطرناک بود. در روز تسخیر سفارت وقتی خرمنی از فایلهای اطلاعاتی مربوط به سفارت آمریکا در ایران را روی میز خود دید، با این تفکر که هدف خواسته شده از او آزاد سازی گروگانهاست، نقشه ی عملیات بادیگارد را مطرح کرد. در این نقشه هدف این بود که گروگان ها را با جنازه ی محمدرضا شاه  (در واقع بدلی از محمدرضا شاه!) معاوضه کنند. 90 ساعت تلاش او بر روی این نقشه با مخالفت روسای سازمان روبرو شد. 
وقتی از کاخ سفید با او تماس گرفته شد و او را در جریان وجود کارمندان دستگیرنشده قرار دادند، بلادرنگ نقشه ی خود را اعلام کرد. فراهم آوردن مدارک جعلی برای کارمندان و خروج آنها از فرودگاه مهر آباد. البته برای این نقشه لازم بود یک نفر وارد ایران شود مدارک جعلی را در اختیار کارمندان قرار دهد و آنها را بدون خطر از کشور خارج کند و آن یک نفر هم خود او بود.
««نفشه ی فرار»» 
همینطور که برای فراهم آوردن نقشه ی مناسب زمان میگذشت، خطر برای کارمندان فراری بیشتر میشد. نیروهای ارتش ایران مدارک موجود در سفارتخانه را جمع آوری میکردند و ارتباطات سفارتخانه های متفاوت با این سفارتخانه ها را کشف میکردند. مدارکی که توسط کارمندان سفارت ریش ریش شده بودند توسط متخصصان قالی بافی به یکدیگر متصل میشدند(این مدارک بصورت کتابی با عنوان "مدارکی از خانه ی جاسوسی" بعد ها توسط نظام جمهوری اسلامی منتشر شد) . فشارها فقط به داخل ایران ختم نمیشد. در آمریکا و کانادا هم خبرنگاران در حال دست آوردن سرنخهای متفاوتی بودند که از داخل سازمانهای اطلاعاتی این دو کشور به خارج نشت میکرد.
نقشه هایی که توسط سیا پایه گذاری میشوند یک قانون مشترک دارند : نباید جلب توجه کنند. نقشه ی مندز هم باید از این قانون تبعیت میکرد.به خاطر شباهت فراوان فرهنگ و زبان آمریکایی ها و کانادایی ها و این واقعیت که "همه کانادایی ها را دوست دارند!" ،مندز در نظر داشت مدارک جعلی کانادایی برای کارمندان در حصر فراهم کند. تعداد زیادی خبرنگار ، فعال مدنی و مشاور نفتی کانادایی در آن زمان در ایران حضور داشتند اما یا بشدت تحت مراقبت  بودند یا برای نیروهای دولتی ایران شناخته شده بودند. برای یک هفته تمام هیچ کس ایده ای نداشت که چگونه میتواند دلیلی وجود داشته باشد که کسی به ایران بیاید! تا اینکه ایده ی منحصر به فردی به ذهن او خطور کرد. او در نقش "کوین کوستا هارکین" تهیه کننده ی ایرلندی که قصد پیداکردن لوکیشن برای فیلم هالیوودی جدیدش را داشت به همراه تیمش به ایران سفر میکنند. هر چند مقامات  کاخ سفید با این نقشه مخالف بودند، به خاطر جزئیات فراوان و حساب شده آن و این واقعیت که مندز تمام زوایا را مورد بررسی قرار داده بود با آن موافقت کردند.
««استودیو شش»»
برای فراهم کردن پوشش مناسب مندز با 10 هزار دلار راهی لس آنجلس شد و با دوست و همکار قدیمی خود از سازمان سیاه ، "جان چمبرز" (که همچنین طراح گریم و برنده ی اسکار 1969 برای فیلم "سیاره ی میمونها" بود) دیدار کرد. چمبرز یکی از دوستان خود "باب سیدل" که متخصص جلوه های ویژه بود را نیز به همراه آورد و در جلسه ای که در اواسط ژانویه ی 1980 برگزار شد موافقت کردند تا مندز را در سفر به ایران همراهی کنند . آنها دلیل اصلی این همراهی را دیدن تصویر گروگانهای سفارتخانه که هر شب از تلویزیون ایران و اخبار آمریکا پخش میشد، بیان کردند. مندز میدانست که باید نقشه بدون ایراد اجرا شود وگرنه آبروریزی عظیمی در راه خواهد بود در نتیجه پایه های نقشه را در خود آمریکا ریخت. استودیو شش ( عدد شش به نشانه ی شش کارمند حصر شده در ایران) در عرض سه روز راه اندازی شد. کارت چاپ شد ، کارمند استخدام شد و حتی قرادادهایی برای فیلمهای جدیدی که قرار است ساخته شوند بسته شد. سه خط تلفن در این استودید وجود داشت . یکی از آنها(خط قرمز)  فقط مخصوص تماس از CIA بود یعنی اگر تماسی حاصل میشد یا عملیات لو رفته بود یا با موفقیت پایان یافته بود. دو خط دیگر برای تماسهای با استودیو بود. یک استودیوی واقعی برای باورپذیری بیشتر.
تنها چیزی که احتیاج بود یک فیلمنامه بود که به لوکیشنی خاص مانند تهران احتیاج داشته باشد. چمبرز این فیلمنامه را در جلسه ای با یک تهیه کننده ی نوپا بدست آورده بود. رمان علمی تخیلی از "رابرت زلازنی" با عنوان "ارباب نور" . داستان در پارک وسیعی با عنوان خیالی "سرزمین علمی تخیلی" صورت میگرفت که اتاقهای کنترلی داشت که توسط روباتها کنترل میشد و ماشینهایی که با صدای راننده به حرکت در می آمدند. داستان توسط چمبرز تغییر داده شد تا تبدیل به داستان علمی تخیلی با ریشه هایی از هند باستان باشد و یکی از بازارهای زیرزمینی تهران با جزئیات درون فیلمنامه شرح داده شده بود تا حضور در ایران توجیح پیدا کند. 
مندز نام فیلمنامه را از ارباب نور به "آرگو" تغییر داد . آرگو ارابه ای بود که جیسون (قهرمان یونانی) بر آن سوار شد و دور دنیا را طی کرد تا به دستور پادشاه یونان پلیس پارچه ی طلایی ای را بیابد که او را وارث تاج و تخت میکرد. پس از اعلام خبر شروع تولید فیلم در مجلات "خبرنگار هالی وود" و "ورایتی" و جشن شروع تدارکان تولید فیلم، مندزراهی ایران شد.
««آخرین مقصد آرگو»»
مندز در 25 ژانویه 1980 به بهانه ی ملاقات همکاران خود که قرار بود از هنگ کنگ به ایران بیایند ویزای خود را از سفارت ایران در بن آلمان دریافت کرده، وارد ایران شد. آخرین پیام دریافتی او قبل از خروج از آمریکا از طرف کارتر رئیس جمهور وقت بود که اجازه ی نهایی انجام عملیات را به او داده بود و برای او آرزوی موفقیت کرده بود. مندز که تخصص در جعل سند داشت در کنار لنز فیلمبرداری و گریم وسایل جعل مدرک خود را نیز به همراه آورد. شش پاسپورت بدون عکس و نوشته نیز به همراه او بود که به عنوان مدارک جعلی لازم برای استفاده در فیلم در وسایل خود جا داده بود. هرچند این شش پاسپورت به مقامات فرودگاه مهرآباد به عنوان پاسپورت جعلی معرفی شدند ولی پاسپورتهای واقعی ای بودند که دولت کانادا در اختیار آمریکایی ها قرار داده بود. در طول تاریخ هیچگاه قبل از آن زمان این کار توسط کانادایی ها صورت نگرفته بود ولی به درخواست کارتر جلسه ای فوق سری توسط سناتورهای کانادایی تشکیل گردید ( یکبار دیگر و فقط در زمان جنگ جهانی دوم چنین جلسه ای برقرار شده بود) و رای موافق صادر شد تا این پاسپورتها در اختیار مندز قرار گیرد.
 مندز جزییات نقشه ی فرار خود را  در مهمانی که  توسط کاردان های دانمارک و نیوزلند برگزار شده بود به اطلاع شش آمریکایی که به عنوان مهمانان کانادایی دعوت شده بودند قرار گرفت. قبل از طلوع خورشید در 28 ژانویه همه آماده حرکت به سمت فرودگاه مهرآباد بودند. مندز از روی ویزای خود ویزای پاسپورتهای دیگر را جعل کرده بود. تاریخ ورود کارمندان یک روز قبل از ورود او ثبت شده بود. هر کدام در نقش خاص خود بودند. کورا لیژک با اسم مستعر تریس به عنوان نویسنده،مارک لیژک مسئول حمل و نقل ، جو استفورد دستیار تهیه کننده،کتی استفورد طراح صحنه ، آندرز به عنوان کارگردان و شاتز مسئول فیلمبرداری. تنها قسمت نقشه که به شانس وابسته بود میزان تنبلی یا سهلنگاری مسئول خروج فرودگاه بود. برگه ی "اجازه نامه ی  ورودی" ای در هنگام ورود مسافران فرودگاه مهرآباد در اختیار مسافران خارجی قرار میگرفت. دو برگه به صورت اصل و کپی . یکی سفید و دیگری زرد. برگه ی سفید در اختیار مسافران قرار میگرفت و برگه زرد در اختیار حراصت فرودگاه و مسافران میبایست حتما برگه ی سفید را تحویل میدادند تا اجازه ی خروج صادر شود. این برگه های شماره دار توسط یکی از کارمندان سیا که در فرودگاه مهرآباد مستقر بود در اختیار مندز قرار گرفته بود ولی اگر ماموران تصمیم به چک کردن این برگه ها با برگه های کپی موجود در حراست میگرفتند همه چیز تمام شده مینمود.
مندز و همراهانش قبل از ساعت 8 در فرودگاه مهرآباد بودند. از ساعت 10 به بعد که تعداد مسافران زیادتر میشد و فرودگاه جمعیت بیشتری را به خود میدید قالبا با حضور نیروهای سپاه همراه میشد. ماموران سپاه از هیچ پروتکل خاصی پیروی نمیکردند و هر مسافری را که به نظر آنها موجه نمی آمد با خود میبردند. در حالی که ماموران کمیته ی مستقر در فرودگاه بیشتر مسافران داخلی را که قصد خارج کردن طلا یا قالی یا غیره را داشتند مورد سوال و جواب قرار میدادند. قبل از ساعت 10 فقط نیروهای کمیته در فرودگاه حضور داشتند.
در گیت خروجی برگه ی مندز چک و اجازه ی پروازش صادر شد. وقتی نوبت به استفورد رسید مامور گیت پست خود را ترک کرد. از زبان مندز نقل میشود که وقتی این صحنه را دید وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود. تصور اینکه نقشه لو رفته و یارانش در معرض دستگیری هستند. دقایقی بعد مامور گیت با یک لیوان چای به پست خود بازگشت و ادامه ی برگه های خروج را صادر کرد. او همچنین نقل میکند نام هواپیمایی ای که توسط آن کارمندان را از ایران خارج کردند به طور معجزه آسایی "آرراگئو" بود که شباهت زیادی به آرگو داشت. آندرس با دیدن این نام به مندز گفت : "شما برای نجات ما همه چیز را تدارک دیده بودید،نه؟" 
خط قرمز استودیو شش برای اولین و آخرین بار بصدا در آمد : "عملیات با موفقیت انجام شد. آنها خارج شدند."

««داستان فیلم»» 
حالا بعد از گذشت 30 سال از این ماجرا، بن افلک بازیگر و کارگردان هالیوودی (کارگردان فیلمهای " شهر" و " رفته عزیزم،رفته" ) قصد ساخت این داستان از روی فیلمنامه ای از کریس تریو را دارد . او قصد دارد خودش نقش مندز را ایفا کند و تا حالا آلن آرکین برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل سال 2007 برای "میس سان شاین کوچک" و جان گودمن ( لبوسکی بزرگ) موافقت خود برای ایفای نقش در این فیلم را اعلام کرده اند. 

نوشته ی بالا ترجمه و دخل و تصرفی از لینکهای زیر است:

Wednesday, April 20, 2011

وقتی هوا سردتر بود

دو دسته خاطره داریم : خاطره ی خوب که آدم یادش میمونه

Thursday, April 7, 2011

Tale of a nameless Illusionist

شهر ما یه شهر خیلی نقلی بود وسط دو تا کوه که هیچ رقمه هیچ راهی بهش ختم نمیشد. وسط مسیر هیچ دو شهر دیگه ای نبود. تو مسیر هیچ ساحل خوش آب و هوایی نبود. هیچ شخصیت سرشناشی توش زندگی نمیکرد. خلاصه اش این بود که حتما باید تصمیم یگرفتی عازم اونجا بشی تا گذرت از اونجا رد شه. شهری که توش زندگی میکردم یه شعبده باز بیشتر نداشت....اسمش کافمن بود.

همه میدونستن اسم شعبده بازه کافمن نبوده ولی همه کافمن صداش میکردن . روایتم زیاد بود چرا اسمش شده کافمن. شاید به خاطر این بود که همیشه سرفه(*) میکرده. من هیچ موقعی رو یادم نمیاد که کافمن رو دیده باشم، نمایشش رو تماش کرده باشم و در طول مدت شعبده بازی هاش سرفه نکرده باشه. البته از اونطرف بابام تعریف میکرده اون موقع ها که کافمن جوون بوده تموم فکر و ذکرش شاد بودن آدمای شهر بوده. همیشه با سرو صدا و قیل و قال فراوون مردم شهر رو جمع میکرده تا شعبده ی جدیدی رو که یاد گرفته بهشون نشون بده. همیشه هم همه میومدن. مثل روز تعطیلشون بود وقتی کافمن چیزی یاد میگرفت یا تصمیم میگرفت یکی از اسرارش رو فاش کنه.کافمن حقه هاش رو هر از چندگاهی فاش میکرد. یاد میداد چطوری میتونه یه مداد رو به پرواز در بیاره یا چطور میتونه با نگاه کرکره یه مغازه رو بکشه پایین. چطور یه چشمک که میزد یه سیب سبز دو تیکه میشد یا سوت که میزد همه ی پرنده های شهر جمع میشدن وسط میدون .هر کی هر چی بیشتر کافمن رو میشناخت و نمایشش رو دیده بود، حقه ی شعبده بازی بیشتری میدونست. هرکس تو اون شهر حداقل یه حقه رو بلد بود.یه چیز از کافمن یادگرفته بود که بتونه لبخند بشونه به لب بقیه.

خلاصه بابام میگفت رئیس پلیس شهر که عوض شده بود   نمیدونست کافمن کیه . یه بار که کافمن شر به پا کرده بوده که همه مردم شهر رو جمع کنه دور خودش، رئیس پلیس اون رو یه بلواگر معرفی میکنه و دستور میده دستگیرش کنن. مشکل اینجا بوده که هر پلیسی که میومده دستبند به کافمن بزنه در نهایتش دستبند رو دور دست خودش میدیده. اونقدر کافمن این کار و انجام میده که رئیس پلیس هم خنده اش میگیره و بیخیال دستگیر کردن کافمن میشه. بابام میگفت رئیس پلیسه که داشته با کافمن حرف میزده ، اولین بار اونو کافمن(**) صدا کرده و اینجوری این اسم روش مونده.

بابام این داستان رو همه جا تعریف میکرده و همه تعجب میکردن که چطوری رئیس پلیس جَری نشده و به زور ضرب و باطوم کافمن رو دستگیر نکرده. هر کس یه دلیل می آورد . یکی میگفت میترسیده باطوم هم ختم به کونش بشه و بعد از اون دیگه رئیس پلیس نباشه و اسمش بشه اَسمن(***) .  یکی میگفت از مردم میترسیده که اینجور که دارن میخندن، اینجور که کافمن رو دوست دارن در مقابل کتک خوردنش عکس العمل نشون بدن و پلیس خونه رو به آتیش بکشن. ولی بابام میگفت به خاطر این بوده که رئیس پلیسه آدم خوبی بوده. زیبایی و هنر و دوست داشته. میگفت به این خاطر بوده که از نمایش کافمن لذت برده. همین شد که خیلی زود همه رئیس پلیس رو هم دوست داشتن. بعد از اون رئیس پلیس شد شهردارمون . بعد نماینده مون توی سنا. چون از ما بود. خیلی زود از ما شده بود.

نه شهر سیرکی داشت که کافمن توش کار کنه نه کافمن دکه ای داشت که نمایشش رو اونجا انجام بده. هیچ وقت جایی پرده نزده بود "نمایش کافمن بزرگ" که ما حداقل بفهمیم کافمن رو چطوری مینویسن. وقتی کافمن پیرترشده بود، هر موقع که عشقش میکشید میرفت وسط میدون شهر و هر کسی هم که کافمن رو تو مسیر به سمت میدون میدید در مغازه اش رو قفل میکرد، در خونش رو میبست و دنبال کافمن راهی میشد. کافمن نمایش اجرا میکرد و آخر نمایش یه حقه اش رو هم لو میداد. هیچ وقت تکراری نبود . من از بچگیم این نمایش و دیده بودم و هیچ وقت برام کهنه نشده بود. برای هیچ کس کهنه شدنی نبود. بعد نمایش کافمن ساعت خاصی هم نمیشناخت. یه بار ، فکر کنم 14-15 سالم بود، که نماینده ها ی خطوط راه آهن اومده بودن توی شهر . میخواستن یه کاری کنن یه خط راه آهن از 8-7 کیلومتری شهر رد شه. کافمن همون روز اومده بود وسط میدون و ماشین نماینده ها رو که دیده بود رفت رو سقفش و برنامه ش رو اونجا اجرا کرد. نماینده ها دیدن و لذت بردن. هتل دار شهر تعریف میکرد که همون  شب  تا دمدمای صبح نماینده ها تو هتل روی هم حقه ای رو که تو نمایش از کافمن یاد گرفته بودن پیاده میکردن و میخندیدن. همین شد که 2-3 سال بعد ، وقتی ایستگاه قطار رو راه انداختن رو فلشی که به سمت شهر ما زده بودن اسم شهر رو نوشته بودن و زیرش نوشته بودن"در این شهر شعبده بازی بخشنده زندگی میکنه"(****) . البته من حالا فکر میکنم این کارشون صرفا به خاطر لذتی که از کافمن و نمایشش برده بودن نبوده و یه جنبه ی تبلیغاتی هم داشته. بابام ولی اعتقاد داشت این ادای دین نماینده ها بوده به روز خوبی که توی این شهر داشتن.

بعد از اینکه خط قطار راه افتاد گذر مردم شهرهای دیگه هم به شهر ما وا شد. بعضی از قطارایی که می اومدن تو ایستگاه تا دو ساعت توقف میکردن . اگه غریبه بودی و از سوتچی میپرسیدی تاخیر دو ساعته واسه چیه بهت میگفت اینجا سوخت گیری میکنن ، ترمزهای قطار چک میشه ، اتصالات واگن ها چک میشه. یه جوری وانمود میکرد که این ایستگاه بیشتر استراحتگاه قطارِ تا مسافراش. طوری با آب و تاب از سرویس هایی که به قطار مسافربری داده میشد حرف میزد که آدم دوست داشت قطار بشه بیاد اینجا که بهش برسن. ولی اگه غریبه نبودی یه چشمک بهت میزد و میگفت هر انسانی باید نمایش کافمن رو ببینه. این یه فرصت که باید به همه ی مسافرا داده بشه.

مسافرا  که می اومدن توشهر همه دوست داشتن بدونن این شعبده باز بخشنده کیه؟ نمایشش کجاست؟ چه کاری میکنه که وقتی اسمش رو از کسی میپرسی با لبخند و ذوق بی حد وحصر نشونیش رو بهت میده؟... مسافرا می اومدن و کافمن انقدر خوب بود که حاضر میشد براشون نمایش اجرا کنه. دیگه اون برنامه ی قبلی خودش رو نداشت . دیگه هر وقت که دوست داشت نمیتونست برنامه اجرا کنه. دیگه وسط میدون شهر نمی اومد. جلوی خونش برنامه اجرا میکرد. ولی هیچوقت گله نکرد. همیشه با لبخند برنامشو اجرا کرد. اصلا همیشه لبخند میزد. تو اینهمه سال هیچ وقت چهره ی کافمن رو بدون لبخند به یاد ندارم.

گریس (Grace – همچنین به معنای بخشندگی) اومد. گریس مسافر یکی از این قطارا بود. زنی 34 – 35 ساله ، قیافه ای معصوم و بدون آلایش. قد بلند و لبخندی دوست داشتنی. یه مسافر بود که قرار بود رد شه بره. اونموقع ها سن تقریبی کافمن رو 60-70 تخمین میزدن. هیچ کس سن کافمن رو نمیدونست. هیچ کس تا به حال هیچ مدرکی از کافمن ندیده بود. روی هیچ سند رسمی اسم کافمن زده نشده بود . ثبت احوال شهر هم اسمی از کافمن نداشت. شاید دلیلش این بود که هر چیزی که کافمن داشت رو همه حقش میدونستن و مسئول ثبت احوال همین که میدونست کافمن توی این شهره براش کافی بود. وقتی گریس اولین بار برای دیدن نمایش کافمن رفت کافمن تو یه تیکه از نمایشش گلهای خاکستری و آبی لباس تن گریس رو به رقص در آورد. رفت تو دو قدمی گریس واساد و هر بار یه گل از لباس پارچه ای گریس زنده کرد و روی موهاش گذاشت. گریس و کافمن زل زده بودن به چشمای هم. جفتشون لبخند به لب داشتن. کافمن با متانت گلها را روس سر گریس میچید و گریس هم با کوچکترین حرکتی سرجاش ایستاده بود و هنر کافمن رو تماشا میکرد. بهترین نمایشی بود که تا اونموقع از کافمن دیده بودم. نمایش دوست داشتنی زیاد انجام داده بود ولی این نمایشی بود که دوست داشتم یاد بگیرم. این نمایش برای من، توی اون سن و سال، حکم آخر کار عاشقانه رو داشت. یادمه وقتی داشتم تماشاش میکردم تمام بدنم می لرزید. شاید تو اون لحظه به خودم گفته باشم من دوست دارم شعبده باز بشم ، تا یه روز بتونم این کار رو انجام بدم. من شعبده باز نشدم . هیچ وقتم اون حقه رو یاد نگرفتم.

قطاری که گریس رو آورده بود زودتر از موعد،شهر رو ترک کرد. مسافرایی که اومده بود نمایش رو ببینن همه موندگار شدن. حرف حدیث زیاد بود که چطور برای اولین بار توی این مدت طولانی که ایستگاه اونجا بوده این اتفاق افتاده .خیلی ها میگفتن ایستگاه چیها قطار رو رد دادن رفته چون میخواستن برقی که تو چشای کافمن بوده به اندازه ی رسیدن یه قطار دیگه اونجا موندگار باشه. یه عده هم بودن که به پیامبر بودن کافمن اعتفاد داشتن. این که حقه هاش رو کجا یاد میگرفته وقتی همیشه توی شهر بوده ( تو طول این همه سال از این جملات زیاد شنیده بودم). اینا اعتقاد داشتن کافمن قطار رو به حرکت در آورده و راهی کرده. ولی پدرم میگفت حکمت خدا بوده که قطار رفته. میگفت ایستگاهچی ها با توجه به فاصله ی ایستگاه تا شهر هیچ راهی نداشتن که این برق رو دیده باشن. پدرم خیلی به خدا و پیامبر اعتقاد داشت . به کافمن هم اعتقاد داشت. ولی کافمن براش پیامبر نبود. برای پدرم هیچ آدمی نمیتونست پیامبر باشه . پیامبر همونی بود که تو کتابای مذهبیش بود. پیامبرهایی که پدرم میشناخت هیچ کدوم سرفه نمیکردن.

تا قطار بعدی برسه شاید بیشتر از یازده ساعت طول کشید. از ظهر تا نزدیکای نیمه شب مسافرای آواره توی شهر ما بودن. یازده ساعت وقت داشتن تمام شهر رو ببینن. به هتل و بار شهرمون سر بزنن. با مردممون صحبت کنن و از تاریخ شهرمون بپرسن. یازده ساعت ایستادن ، نشستن ، زانو زدن و نمایش کافمن رو نگاه کردن. کافمن یازده ساعت ایستاد و نمایش اجرا کرد. موهای گریس رو به رقص در آورد . رنگ چشمهاش رو تغییر داد با حرکت یه تکیه چوب روی صورتش، صورتش رو آرایش کرد . وسط هوای گرگ و میش رنگین کمون آورد و ماه رو محو کرد. اونشب کافمن جادو میکرد. هر از چندگاهی هم یه حقه رو لو میداد. شمار حقه هایی که اونروز یادگرفتیم از دستمون خارج شد. حتی خیلی هاش رو فرداش به خاطر نیاوردیم. وقتی سوتچی دوان دوان اومد توی شهر که قطار بعدی رسیده، کافمن از مردم خواهش کرد برای آخرین حقه اش هم بمونن. گفت این حقه رو من بلد نیستم ولی میدونم گریس بلدِ. رفت جلوی گریس ایستاد. دست گریس رو گذاشت روی سینه اش گفت: "گریس آیا تو زیبا هستی؟" گریس جواب داد "فکر کنم". گفت : "آیا میتونی قلب یک مرد رو ببری". گریس گفت: "فکر میکنم". کافمن گفت : "ولی من فکر کنم بردن قلب آدمها شعبده نیست. نگه داشتنش اما هست". دست گریس رو روی سینه اش گذاشت و گفت "سعی کن قلبم رو متوقف کنی. فقط بهش فکر کن" . گریس هم این کار رو کرد. هیچ اتفاقی نیافتاد.همه چند دقیقه ای منتظر اتفاق خارق العاده ای بودند که نیافتاد. شاید نه من که هیچ کس دیگر فکر نمیکردیم اگر قلب کافمن بایسته چه اتفاقی می افته . ما فقط منتظر بودیم شعبده رو ببینیم.

اتفاقی نیافتاد. کافمن به بالای سکوی میدان شهر رفت . از همه معذرت خواهی کرد و برای همه آرزوی سفر خوشی کرد. اولین بار بود که کافمن معذرت خواهی میکرد. اولین بار که آرزوی سفر خوش میکرد. همه رفتند . گریس آخرین نفر بود. تا اون لحظه ایستاده بود و با نگاهش کافمن رو تعقیب میکرد. بعضی وقتا پیش خودم فکر میکنم که گریس فقط منتظر یه لبخند دیگه از کافمن بود تا برای همیشه توی اون شهر موندگار باشه. یه اشاره شاید کافی بود. ولی کافمن روی سکو نشست ،سرش رو انداخت پایین و حتی رفتن مردم رو هم نظاره نکرد. گریس هم نهایتا پشت مردم راهی شد. سوت قطار به صدا دراومد و آخرین مسافرها هم سوار شدن. قطار راهی شد. کافمن با همان لبخند به همان حالت نشسته روی سکو بی حرکت مانده بود.
 کافمن مُرده بود.

شاید کمتر از یک ماه بعد شهرم را برای اولین بار ترک کردم. از طریق همان سکوی قطار. وقتی داشتم میرفتم پدرم به بدرقه ام اومده بود و در تمام مدتی که اشک میریخت ، بهترین ها رو برام آرزو میکرد و دم از سرنوشت خیر من و بخت بازم میزد. وقتی همه رو به زور راهی خونه کردم به تابلویی که به شهرمون اشاره میکرد نگاه کردم . اسم شهر را نوشته بود. زیرش نوشته بود : "اینجا شعبده باز بخشنده ای زندگی میکند". با کمک متصدی ایستگاه، یک تکه چوب، گچ و دو میخ یک تابلو زیرش اضافه کردیم: بخشایندگی از اینجا رفته است.(*****)
------------------------
*) Cough
 **)Cuff 
  ***)Ass-man
 ****) Here lives an illusionist full of grace.
*****)Grace is Gone.

Thursday, March 31, 2011

شاید که بفهمد

معشوقتان را کنارتان بنشانید و در همه ی فیلم ها، کتاب ها ، آهنگ ها و خاطراتتان خودش را به خودش نشان دهید.

Saturday, January 29, 2011

There is always a dark Crooks somewhere

فرض کن تو کسیو نداشته باشی، فرض کن سیاه بودی و نمیتونستی بری تو استراحتگاه کارگرا و رامی بازی کنی . چه حسی داشتی؟ فرض کن بایستی  میشستی اینجا و کتاب میخوندی. درسته که میتونی تا زمانی تاریک نشده "نعل اندازی" بازی میکردی اما باز شب باید برمیگشتی و کتاب میخوندی. کتاب هیچ خوبی نداره. آدم یکی و میخواد تو زندگیش که نزدیکش باشه. آدم خل میشه اگه کسیو نداشته باشه. فرقی نمیکنه آدمه کیه، یا چند وقته میشناسیش. بهت میگم، بهت میگم آدم خیلی تنها میشه و آدم مریض میشه. 
- از موشها و آدمها ، جان استاینبک.