


ALL the Presidents Men با خوندن کتاب نیکسون و کسینجر با داستان واترگیت آشنا شدم...همون داستان معروفی که توش بیان میشه نیکسون با کمک برخی از معمورین CIA وسایل مراقبت و تجسس توی خونه ی مشاوران ارشد رقیب دور دوم انتخاباتش جاسازی میکرده اینجوری هم برنامه هاشون رو میفهمیده و هم اگه میشد ازشون آتو میگرفته ...ولی داستان این فیلم (محسول 1976) به نیکسون و ماجراهای بعدش مربوط نمیشه بلکه ماجرای تیم خبرنگاری ای (در واقع دو خبرنگار که داستین هافمن و رابرت ردفورد نقششون رو بازی میکنن) که ماجرای واترگیت رو تونستن به نیکسون و کابینه اش مربوط کنن... داستان از اولش بدون دغدغه و فضا سازی مستفیم سراغ قضیه واترگیت ودادگاهش میره . کارل برنستاین (هافمن) به خاطر یه جمله که توسط یکی از معمورین سابق CIA توی دادگاه گفته میشه توجه اش به این موضوع جلب میشه و ....تا استفای نیکسون و موفقیت این خبرنگارا شما همه چیز میبینین ... از حس موفقیت تا درماندگی و وحشت... اگرچه فیلم بر اساس داستان واقعیِ ولی بازسازی این داستان فوق العاده خوب انجام شده ... توی محیط یه دفتر روزنامه و از این پله به اون پله پریدن های مداوم و ستونهای پشت سر هم نوشته شده تو روزنامه (واشینگتون پست) از میزان پیشرفت یا بن بست خبرنگارا این حس رو به بیننده منتقل میکنه که انگار خودشم توی ماجراست و چیزی وجود نداره که بیننده بدونه و هنوز از چشم خبرنگارا پنهون مونده باشه...بیننده و خبرنگارا کاملا همگام با هم پیش میرن ...در مورد اسکار ...هیچی ولش کن

Almost Famous دفعه ی اولی که این فیلم رو دیدم واقعا لذت خاصی ازش نبردم ... چون حقیقتا اولین باری بود که کیت هادسون رو میدیدم و تمام فیلم محو زیبایی این دختر بودم... ولی دفعه دوم وقتی با دوستم نشسته بودیم و این فیلم رو میدیدیم شاید به جرات میشه گفت برای بار اول بود که با یه نفر فیلم میدیدم ولی حضورش رو اصلا احساس نمیکردم...فیلم ماجرای یه پسر بچه است که مادرش یه استاد دانشگاهه ...در حالی که با مادر خیلی دوسته ولی کاملا تحت حکمرانی مادره و برنامه ی آینده اشون به طور کامل برای اون و خواهرش برنامه ریزی شده...خواهرش که تصمیم گرفته از این حکمرانی خلاص شه درس رو ول میکنه و میره مهمانداره هواپیما میشه...خود پسر هم که به موسیقی راک اند رول و خبرنگاری خیلی علاقه داشته توی تعطیلاتش تصمیم به نوشتن یه مقاله در مورد یه گروه تازه کار که توی شهرشون کنسرت گذاشته بودن میگیره... اونجا با پنی (هادسون) آشنا میشه وبعد دنبال گروه میره و داستانهاش با این گروه و آدمای توش و دور و برش...در نهایت اینکه یه مقاله ی ساده برای منتورش تبدیل به یه مقاله خیلی موفق توی روزنامه رولینگ استون میشه ... بازی ها که مثل همه فیلمهای این لیست خیلی خوبه ولی به غیر از بازی هادسون و فرانسیس مکدورمند(نقش مادر ماجرا) که کاندید اسکار شدن بازی فیلیپ سیمور هافمن به عنوان یه نویسنده و نقاد معروف موسیقی (لستر بنگز – منتور پسره) هم به معنای واقعی دوست داشتنی و فرای انتظاره .... کلا فیلم روان و کاملا تازه بود تو زمان خودش و بیننده رو هر لحظه با یه نیش غالبا عاطفی یا شکه کننده تحریک میکنه...اسم فیلم هم از روی اتوبوس گروه موسیقی می آید.کسایی که فکر میکردن یه خورده مونده تا دیگه اونقدر معروف شن که اتوبوس رو بزارن کنار و با هواپیما سفر کنن

Amelie که نام بین المللی فیلم سرنوشت افسانه ای آملی پولار فیلمی ه که هر کسی به هر ژانری که علاقه داشته باشه بازم عاشقش میشه ... تا مدتها فکر میکردم امروز فرداست که آملی وارد زبان عامیانه هم بشه و به جای دختره ناز یا گوگوری مگوری(!) میگیم آملی... داستان از دنبال کردن یه اسپرم شروع میشه ...لحظه ی وقوع بوجود آمدن یه نفر به طور کامل ذکر میشه حتی صدایی که مامانش موقع ار.ضا شدن در آورد!... و تا لحظه ای ادامه پیدا میکنه که آملی به عشقش میرسه ... آملی یه دختر معمولی و فوق العاده ساده است ...همه چیز توش دلنشینه...از رابطه اش با پدرش گرفته تا همکاراش ، عاشق شدنش و بقیه... دیوانه وار این فیلم رو دوست خواهید داشت... همه جور صحنه ی دل انگیز داره...از تفکرات املی که توش به فراری شدن عشقش و پیوستن به طالبان! گرفته تا فقط لذت فروکردن دستت توی دونه های برنج (حالا دقیقا هم برنج نبود ...یادم نمی آد چی بود) تا فریب دادن پدر برای فرستادنش به مسافرت تا عکس گرفتن توی یه کابین عکاسی تا تماشای دیونه های دور و برش و عشق و عاشقی هاشون تا پیرمرد همسایه ی روبرویی تا پسر دستیار فروشنده مواد غذایی...موسیقی فیلم رو که فوق العاده بود خودم به شخصه تو هر کافه ای که پاتوقم شده حداقل یه بار شنیدم(سقف پایین رو گفتم خداییش) ...فقط میشه گفت اعجاب آور ،قشنگِ... بازی آدری تاتو به عنوان دختر ساده و بی قل و قش (درست ننوشتم نگین!) اونقدر خوبه که مشتری میشین هر کاری به هر زبانی که بازی کرده رو ببینین... و در آخر کارگردانی ژان پیر ژونت...موقعی که شهر بچه های گمشده رو دیدم گفته این کارگردانه تا آخر کاری رو که میتونست تو دنیای فنتاسی بکنه کرد ... ولی تو آملی با دنیای واقعی یه کاری کرد که هر لحظه به خودت نحیب میزنی که خاک تو سرت زندگیتو میخوای خشگل کنی اینجوریش کن!...بعدا این تیم تو یه فیلم دیگه هم با هم همکاری کردن که اونو تو ردیف v میبینین (اگه برسیم به اونجا!) ...فیلم کاندید اسکار بهترین فیلم خارجی شده ولی فقط همین نبوده ...جای یه اسکار برای فیلم خارجی 5 تا اسکار کانید شده که بهترین فیلمنامه و بهترین فیلمبرداری هنری از این نمونه هان ... اگه این اواخر دیدنش خوش به حالتون ...انقدر فیلم ندیده زیاده که نمیتونم بشینم برای بار 5 ام ببینمش .
بعدی ها به ترتیب : American Beauty ، نمیگم ، نمیگم، نمیگم، نمیگم
No comments:
Post a Comment