کافری که پاش به خونه ی خدا باز شد . دور خودش میچرخید که خوب من حالا اینجا چی بگم .
خودشو جمع کرد و دعا کرد برای تو ی خودش . خجالت داشت و گوه گیجه از کاری که بهش باور نداره. ولی کرد.
No comments:
Post a Comment