گفتن سرطان داره و به زودی میمیره .در جواب این حرف خندید.
همه شاکی شدن. بازم لبخند زد . ترد شد .آخرین حرفش این بود : نمیمیره.
زنده موند.
چندسالی گذشت و خبر رسید که خودش مرده.
دوستی اومد و قسم میخورد به گریه هایی که هیچ کی ندید. به قول و قرارایی که معلوم نبود با کی داشت میذاشت.
خدا جوابش و داد یا شیطان هم معلوم نشد. نصف عمر اضافشو فروخت . نصف عمر اضافی واسش خرید.
No comments:
Post a Comment