Saturday, May 29, 2010

پنج مرحله ی تو...


به خودم میگم عاشقش نیستم... به راحتی روشن کردن یه سیگار میشه فراموشش کرد. به آس دل دست بعدی  فکر میکنم. به چشمهای جفت ِ نگاه ِ من شده ی ِ حضور بعدیم تو یه جمع . تو واسه من اندازه ی این پیک آخر ته بطری هم مهم نیستی.به همین راحتی دور ریختنی*.
تو مهم نبودی. نیستی. میبینی . 
انکار

ازت متنفرم . تو یه آشغالی . فرقت با شاشی که بوش داره از خونه خرابه ی ته کوچه می یاد اینه که اون احتمالا خوشرنگتر بوده. به خاطر نبوغت تو هرزه بودنت ، جایزه ی چهره ی ماندگار میشه داد. اکراه دارم ازت. از هر تصویر، از هر خاطره ، از هر لبخندت ، از هر فرمی که اون صورت دلبرمئابانت میگیره ... بییییییزااااااارم . بمیر. 
عصبانیت

برگرد . شاید اشتباه از من بود. فرصت دوباره بده . نیم عمرم رو میدم ، برای نیم دیگش با تو. ..بیا ....برگرد... باش . یک بوسه از تو و دیگه هرگز کسی رو نمیبوسم . یه لبخند از تو و دیگه کسی رومو نمیبینه. یه نوازش از تو و به جهنم که جهنمی شم. تو رو میخوام. همه چیو جاش میدم. فقط.... بیا....برگرد.... باش. 
چانه زنی

[ صدای فندک زیپو، صدای هاف سیگار ، صدای ورق کتاب ، صدای جوهر روی کاغذ ، صدای سکوت خونه ، صدای تیک تاک خسته ی ساعت بعد نیمه شب ، صدای فنجان قهوه، صدای دستمال نمدار و خیس، صدای بغض نترکیده...صدای بغض ترکیده ]
دپرِشِن

به خودم میگم امیدوارم شاد باشه . میرم. اون هست. مثل اون هم. هنوز امید هست . عاشقت بودم و احتمالا عاشقت میمونم. یه ذره از تو همیشه تو وجودم میمونه. دوباره خوش میشم... شاید به خوشیم تو هم یه ذره خوش میشی.  دوست داشتم...دارم.به قد خاطراتت.
پذیرش

* تا نریزی دور نمیفهمی چقدر خوب بود اگه بود.

No comments:

Post a Comment