Sunday, July 4, 2010

بعد یک شب که دیگر شب نیست و دم دم های سحر است تصمیم میگیری سیگار را برداری و شیشه ی مشروب را برداری بشینی روی پنجره ای که شبیه ترین جای خانه است به آن بالکنی که همیشه میخواستی داشته باشی. بشینی بخوری و بکشیو فکر کنی به آدمها. به اینکه چقدر فراموش شدنی هستی. شاید بشینی به این فکر کنی که حرفهایت آن جور که فکر میکنی دلنشین نیست یا اینکه شاید چون همیشه خالی از اعتراف است ناملموسِ مصنوع به گوش شنونده است. بعد بشینی فکر کنی آنجاها هم که تکیه میدادی و با صدای پایین و یا حتی درِگوشش اعتراف میکردی که شاید شنیده شوی هم اثری نداشته و فقط تو مانده ای با باقی قوم که حتی ذره ای هم از خود واقعیت برایشان زمزمه نمیکنی. پکی به سیگار بزنی و نیشی به پیک مشروب ، و به مرد شصت ساله ای که میشناسی فکر کنی که چند بار شده دیده ای که دارد به سقف نگاه میکند و ناگهان خنده ی کوچکی میکند و بگویی "همه ی ما تصویر جوانی های پدرهایمان هستیم ". که روزی هم ،شاید نه خیلی دور، میرسد که دیگر حرف هم نمیزنی و میشوی خودت با خودت و شاید سقف خانه. میشینی فکر میکنی به کسی که فکرت بود و اعتراف هم کردی و صدای زوزه و ناله ات را پشت اعتماد بنقس ساختگی و تمرین شده ات قایم کردی که اگر قرار شد بشکنی صدایش را فقط خودت بشنوی و زمان گذشت و جداگانه مثل یه کوزه یِ دست سازِ یک نو آموز که نه بلد کار است نه شلی و سفتی سرش میشود، شکسته ای که هیچ ... تکه پاره شده ای.  و حالا هم این حس فراموش شدگی کیری گریبانت را گرفته. آنجاست که شاید لازم باشد بخاطر بیاوری  کشیشت ، شنونده ات ، او که فکر میکنی برایش شکستی... او هم عاشق است.

No comments:

Post a Comment