Tuesday, August 24, 2010

کندن و رفتن


"برای آدمی که تمام عمر میخواسته بکند و برود و نرفته،از یه لحظه در زندگیش به بعد ، همیشه بهانه وجود دارد. نه بهانه ای که بماند. بهانه ای که نرود. "
اینها فرق دارند باهم. بهانه برای ماندن زیاد است. بهانه ی ماندن یعنی دلخوشی داشتن. یعنی دل سیری. یعنی سرت را بگیری بالا زندگیت را با چند تا رهگذر اطرافت مقایسه کنی و بعد بگویی خوب هر چه که دارم از اینها که بهتر است. این میشود بهانه ی ماندن. یعنی اینم ، این را دارم و این میشوم. حساب کتاب کنی و به خودت بگویی خوب جایم گرم است.خیلی وقتها حتی به این نتیجه هم برسی که جایت خیلی بیشتر از اینها گرم است. . این میشود بهانه داشتن . بهانه برای ماندن.
بهانه ی نرفتن ولی بهانه ی نداشتن هاست. که اگر بروم، ندارم. اکثرا هم ربطی به دلخوشی های معمول ندارد. مثالش میشود آدمهایی که وارد زندگیت میشوند. میگویی اگر بروم این آدمها دیگر نیستند. زمان که میگذرد این بهانه ها هم کوچکتر میشوند. فقط کافی است چشمت به چشم فلانی بیافتد یا پای صحبت فلان پیرمرد در فلان مکان بیافتی یا فلان بچه را ببینی که بچه ی فلان فامیل دور است و دارد بلبل زبانی میکند و به خودت بگویی خوب الان اگر بروم ،صاحب آن چشم را نخواهم شناخت یا صدای آن پیرمرد را نخواهم شنید یا حتی لوستر از آن بزرگ شدن آن بچه را نخواهم دید . شما بهانه ی ماندن پیدا نمیکنید. چه بسا اگر بمانید و هیچ وقت نمیشناسید، نمیشنوید و نمیبینید .
در زندگی فقط صرفا یک چیز است که به آن با قاطعیت ، ایمان دارم و آنهم سخت بودن اش است. زندگی سخت است. بهترین دلخوشی ها را هم که داشته باشی فقط سختیش کمتر است. ماشین میخری که سختی طی کردن مسافت کمتر باشد. آدم وارد زندگی ات میکنی که سختی تنهایی کمتر باشد.ولی من خوب میدانم شما هم خوب میدانید که تنهایی همیشه هست. وقتی هم که بپذیری زندگی سخت است، درجه های متفاوتش را هم آزمایش کرده باشی، دیگر دلخوشی هم برایت دلخوشی نیست.اما هنوز تعریف یک فاکتور را دارد . معنی اش میشود آنچه که سختی را کم میکند.
من خیلی زود به این نقطه "کندن و رفتن" رسیدم . آنقدر زود که شدم مثل یک سرباز. شروع کردم خودم را آموزش دادن. آماده کردن. تحصیل کردم که بروم. زبان خواندم که بروم. زبان دیگری خواندم که جای دیگری بروم. دل نبستن هم بخش دیگری از همین برنامه بود. به هیچ چیز ، هیچ کس و هیچ کجا دل نبستم .شاید عادت کردم ولی دل نبستم. با این کار "خاطره" از دست میدهید. شما با هیچ چیز "خاطره" ندارید. اگر هدیه ای گرفته باشید زل نمیزنید نگاهش کنید. فلان مکان برای شما مقدس نیست. فلان آهنگ شما را یاد کسی نمی اندازد. دروغ است می اندازد ولی باعث نمیشود گوشش نکنید. گوش میکنید هم ناراحتتان نمیکند. فقط یکسری تصویر است که از جلوی چشمانتان رد میشود و شما هم دارید تماشا میکند. نه متاثر میشوید نه شوق پیدا میکنید. این دل نبستن فقط شما را چلاق میکند. چلاق احساسی.
حالا دیگر یک چلاق احساسی هستید. میرسید به فازی که باید بِکنید بروید. همیشه فکر میکنید اولین فاز،"کندن" از آنهایی هستند که بیشتر از همه میبینید. بیشتر از همه هستند. سختترین است . اگر از اینها بکنید دیگرماباقی قضایا آسان است. برای همین وقتی با موفقیت انجام میشود و شما جدا میشوید، مستقل میشوید ، دیگرفکر میکنید نصف راه را رفته اید. مثل یک مسافرت ساده رفتن میماند . باور که داشته باشی رفتنی هستی شروع میکنی بارت را بستن. شروع میکنی خداحافظی کردن. اگر به زبان هم نیاوری به آنها می باورانی رفتنی هستی. اگر بداند فردا میروی برای مهمانی آخر هفته دعوتت نمیکنند. برای "کندن و رفتن" هم صادق است. دلیلت ولی خیلی وقتها اینست که اگر بدانند رفتنی هستم باری روی دوشم نمی گذارند. حسابی رویم باز نمیکنند.
اگر خیلی زود بعد از کندن، رفتن هم میسر شد شما برده اید. به هدفتان رسیده اید . شاید برسید و ببینید خبری هم پشتش نیست و این کندن و رفتن آنجور که میخواستید به مزاجتان نسازد. خوب میشوید مثل هر آدم دیگری که "اشتباه" کرده . با حساب کتاب رفته باشید جای برگشتن برایتان باز است. برمیگردید سر زندگی قبلی تان و این هم میشود یک تجربه. نگران احساسی هم که چلاق شده بناشید. بقیه راههایی پیدا میکنند که با یک شک احساسی حسابی برش گردانند مثل روز اول. همان مثل مسافرت ساده ی دو هفته ای را در نظر بگیرید .فرض کنید رفته اید و حالا مکان مقصد به شما نساخته و بر میگردید . با دوستانتان تماس میگیرید و بیان میکنید میخواهید به مهمانیشان بروید. در مهمانی آنقدر به شیوه های مستقیم (بیان میدارند که شما مسافرت نبوده اید و حرف شما دروغی بیش نبوده )و غیر مستقیم ( بیان میدارند که میدانستید انقدر مهمانیشان خوب بوده یا خودشان خوب بوده اند و ... که شما زودتر برگشته اید که به آن مهمانی برسید )تفسیر میشوید که یا سرخورده میشوید و معذرت خواهی میکنید و تا مدتی بعد از مهمانی هم تلاش میکنید خوب باشید و یا حرفشان را تایید میکنید و اجازه میدهید این حس برتری برایشان باقی بماند. همین مثال را تعمیم بدهید به کندن و رفتن. در مقیاس بزرگتر شک احساسی محسوب میشود.
بزرگترین مشکل وقتی است که بین تصمیم بر کندن و رفتنتان و خود عمل "کندن و رفتن" وقفه می افتد. وقفه دو نوع است. از نوع بلایای طبیعی و از نوع دست ساز. نوع دست ساز را کاری نداریم. نوع دست ساز یعنی شما بهانه می آورید که نروید آنهم وقتی که هیچ چیز مانع رفتن شما نیست. این یعنی شما آماده ی کندن و رفتن نیستید. شما فقط اینگونه جلوه میکنید یا دوست دارید اینگونه جلوه کنید. شما ریاکار هستید و ادامه ی این مطلب به شما ربطی ندارد . از اولش هم نداشته. اصولا با آدمهایی که خودشان را آن چیزی که نیستند ،نشان میدهند مشکل دارم. بروید بمیرید.
ولی اگر بلایای طبیعی که از دست شما خارج بوده مانع رفتن شما شده است و وقفه انداخته،شرحتان اینگونه خواهد بود: در این مدت یک چلاق احساسی شده اید که زندگیتان دارد میگذرد و شما میتوانستید مثل خیلی ها که نمیخواستند بکنند و بروند از زندگیتان بیشتر "استفاده" کنید. فاصله تان را با آدمهای زندگیتان زیاد نگه داشته اید. برای برخی دیگر فقط یک دروغگو تلقی میشوید. این جاهاست که دودل میشوید. شما با سرعت زیادی به "لحظه ی بهانه" نزدیک میشوید. شما که تا چند وقت پیش – حتی میتوان گفت چند لحظه – یک چلاق احساسی بوده اید که تنها دوره ی پیشرفته ای که دیده اید آماده سازی برای کندن و رفتن بوده است ، میخواهید فرصت های رفته را باز گردانید یا دیگر فرصت هایتان را از دست ندهید.
تنها پیشنهادم به شما اینست که نکنید. شما تمرین دلسوز بودن را ندیده اید. شاید ناراحت کردن بقیه شما را ناراحت کند و در بسیاری مواقع به صرف اینکه کسی را ناراحت کرده اید کمی عقب جلو شوید و تلاش برای غم زدایی و ... کنید ولی دلسوز بودن کار شما نیست. دلسوز بودن ، بیشتر از هر چیزی ماندن میخواهد. پافشاری میخواهد. معذرت خواهی و رد شدن خیلی وقتها کفایت نمیکند. چیزی که شما از آن مدتها سرباز زده اید . روی آن پا گذاشته اید. اگر احساس میکنید که فرصتهای از دست رفته را میتوانید برگردانید ، میتوانید شروع به "خاطره" ساختن کنید ،اشتباه میکنید. میخواهید زندگی تان هم مانند کسانی باشد که "نمیکنند و نمیروند" تنها راهتان اینست که از فکر "کندن و رفتن" دست بردارید. آسیب دیدن اینجوری هم کمتر است . در غیر اینصورت شما دائم در حال سبک سنگین کردن هستید.بهانه های متفاوت برای سبک سنگین کردن پیدا میکنید. اگر کمی به فلانی احساس نزدیک بودن میکنید ، میشود وزنه ی یکطرف ترازو. حتی به فکرتان خطور هم خواهد کرد که نروید و بمانید و تنهایتان را با او کم کنید. به نداشتنش فکر میکنید . و این یعنی داشتن بهانه ی نرفتن. مثل همیشه شاید بمانید و نتیجه ای هم نگیرید ولی شما مانده اید. از هر دو طرف.
این فقط یک شرح منطقی است از آدمهایی که میخواهند "بکنند و بروند". راه حلی قطعی نمیتوان ارائه داد ولی پیام اخلاقی میتوان داد. شرح پیام اخلاقی هم میشود این:
آدمهایی که آماده ی کندن و رفتن هستند، به درد جنگیدن نمیخورند. بلد نیستند بجنگند.بجنگند هم درست نمیجنگند چون تمرین کرده اند که بروند. یاد گرفته اند فرار کنند.

No comments:

Post a Comment