Sunday, January 16, 2011

F I N E

ساعت چهار  و نیم پنج بعد از ظهر از خواب بیدار شدم... یادم میاید تمام شب، قبل حداقل تا زمانی که خوابم ببرد، داشتم به خود مفحش میدادم که چرا سیگار را هنوز بسته ای میخرم و به مقام باکسی خریدن سیگار ارتقاع پیدا نکردم. به "آریزونا" زنگ زدم . بر نداشت. یادم آمد که سر کلاسِ کوزه گری اش است. گرسنه ام حسابی. برادر کوچکم "کِید" بیرون و در حال خوشگذرانی بوده که احتمالا به گند زدن به امتحانات ترمش ربط دارد. اولین کاری که میکنم  از خانه خارج شده و سیگار میخرم.به خانه برمیگردم. به "آریزونا" اس ام اس میدهم تا برنامه ی شامش را ازش جویا شوم . جوابی نمیگیرم. به دوست صمیمی ام "ایدن" زنگ میزنم. او مثل همیشه نسبت به این دعوت اشتیاق نشان میدهد. 

یک ساعت بعد در راه خانه ی ایدن هستم . "کِید" هم آمده بود خانه و با وجود خستگی، تصمیم گرفت همراهم شود. اس ام اس جواب "آریزونا" می آید. برداشتم از جوابش اینست که ترجیح میدهد شب اش را تنها سر کند. "ایدن" را از خانه اش برمیدارم. تمام مسیر داریم در باره ی مشکل نابسامانی خانه اش صحبت میکنیم. آخر این بحث که میرسد، قبل از آنکه نفس راحتی بکشم، بحث آینده مطرح میشود. برای خودم آینده ی روشنی میبینم. این یعنی من استراتژیهای متفاوتی دارم که زندگی ام بهتر شود. البته تمامشان کوتاه مدت است. انتهای یکی مرگ در 35 سالگی و انتهای دیگری طلاق بعد از 8 سال زندگی است. یکی دیپورت شدن از کشور است و دیگری محکومیت به 12 سال حبس. 

به رستورانی میرسم که یکی دوبار با برادر بزرگترم "کینِن"رفته بودیم. برف هم که دارد تندتر میشود. همه و همه روی هم یاد آور خاطراتی است که با هم داشتیم. احساس میکنم دوست دارم دوباره صدایش را بشنوم. این احساس با پیاده شدن و سرما سریع از سرم میپرد. وارد رستوران میشویم و غذا سفارش میدهیم. از ابتدای غذا میدانم صورتحساب را من باید پرداخت کنم . این شاید به آخر ماه بودن و وضعیت پرداختی حقوق ها ربط داشته باشد . سعی میکنم بهش فکر نکنم و حقیقت را آنگونه که هست بپذیرم و برایش خوشحال باشم. از فرط گرسنگی بین لقمه های غذا نفس نکشیده ام . لقمه ی آخر غذا که به انتهای حلقم میرسد فقط دوست دارم از رستوران خارج شوم. البته رستوران محیط مناسبی برای نفس کشیدن است و گارسونها و رستوران دارها واکنش خاصی نسبت به آن نشان نمیدهند ولی فکر میکنم در مورد سیگار کشیدن اینگونه نباشد.

آقای فاستر وسط غذا زنگ زده بود. میدانم چه کار داشت. گذاشتم منشی تلفنی هم در جریان کارش قرار بگیرد. احتمالا میخواهد بداند کتابم به کجا رسیده و در مورد کتابش صحبت کند. قرار جلسه روشنفکری بگذارد که در مورد ایده هایش صحبت کند و مورد تحسین من قرار بگیرد. زنگ آقای فاستر و نگاه مجددم به صفحه ی موبایل سبب شد که فکر کنم به "آریزونا" زنگ بزنم. دوست داشتم ببینمش. در راه خانه اش بود و از رانندگی زیر برف لذت میبرد. لذتش را با اصرار اضافی برای دیدنش خراب نکردم. 

از رستوران خارج شده ایم و سوار ماشین شده ایم. دیر از خواب پاشدن و بیرون ازخانه شام خوردن برنامه ی شبم را کم و بیش رقم زده است.برف هم البته نقش مهمی در این برنامه ریزی ایفا کرده است.  امروز(امشب) نیز قرار نیست کار مفیدی انجام دهم. به "زویی" و "سای" زنگ میزنم و به بیرون دعوتشان میکنم. برنامه ام اینست که آنقدر در خیابان بچرخیم تا یا در برف گیر کنیم یا خستگی برما مستولی گردد و راه خانه را پیش بگیریم. طبق عادت همیشگی، بعد از چند دقیقه "زویی" تماس میگیرند و با بیان مخالفتشان نسبت به برنامه ی ذکر شده، خستکی را بهانه کرده و از آمدن خودداری میکند.

"سای" را از خانه اش برمیداریم. چهار نفری نشسته ایم و از شکوه برف تقدیر میکنیم. با اولین سوز سرمایی که از پنجره ی نیمه باز من وارد ماشین میشود برنامه ی گیر کردن در برف جای خود را به نوشیدن قهوه ی داغ میدهد. به استارباکس مورد علاقه ی جمع میرویم و معطلی نیم ساعته برای قهوه ی ولرم را به سرمای بیرون ترجیح میدهیم. به بهانه ی سیگار، قهوه ام را برمیدارم و میزنم بیرون. دختر خانم بدقواره ای با آرایش غلیظ، که رغبت دید زدن به دیگر دختران را هم از من میگیرد، غلاده به دست، سگی را که از سوز سرمای کف پایش هر نیم متر دو بار به هوا میپرد و همزمان هم پارس میکند را روی زمین میکشد. به لطف بزرگ شدن در محیطی صمیمی و سرشار از عشق و دوستی فحش های رکیک بی نظیری یاد گرفته ام، کارم ایجاب میکند که با آدمهایی سروکار داشته باشم که یکی از روزمرگیهایشان تولید دشنام های خانه خراب کن است و خودم هم تقوای واقعی را در بدزبانی کشف و تجربه کرده ام ولی باز هر چه فحش و بدوبیراه که زیرلب به این خرفت دختر حیوان صفت میدهم کم است. دوست دارم که ابتدا با مشت و لقد زمین گیرش کنم و بعد سگ بیچاره را در آغوش بگیرم و گرم کنم. روحیه ی لطیفم و دوست قوی هیکلش اجازه ی قهرمان بازی را از من میگیرد . عصبانی، سیگارم را نصفه پرتاب میکنم و به کافه بر میگردم.

کارمان که در کافه تمام میشود سوار ماشین میشویم و به خیابانها بر میگردیم. برف، شگفت آور، شدید شده است. خیابان گردی جای خود را به اتوبانگردی میدهد.سرعت کم، فلاشر ماشینها و کارگرهایی که شن وسط خیابان میریزند مرا یاد مراسم تحریم می اندازند. دوست دارم پشت این ماشینها حرکت کنم و بیصدا با نوحه ی مرگ پیچیده در گوشم که هیاهوی دوستانم را به سکوت میبرد، سِیر کنم. چرخها که روی یخ خیابان سُر میخورند مرا بر میگرداند. جلوتر ماشینها لیز میخورند و یکی پس از دیگری به هم برخورد میکنند. مسافران حیران پیاده شده و پس از منگی کوتاه مدتی که از این برخوردها به آنها دست داده، شروع به خنده میکنند. ما هم پیاده میشویم و در شادی عجیب و غریب جمعی سهیم میشویم.کمی بعد جاده باز میشود.

برنامه ی ما چند روز یکبار این است که دور هم جمع شویم و هربار که به یکدیگر میرسیم اولین کار اینست کهبه مرور خاطراتی که در آخرین دورهمی با هم داشتیم بپردازیم اما اینبار تصمیم گرفته ایم شبمان را جور دیگری - بطور دقیق تر با گرفتن عکس - ثبت کنیم. باریدن برف آسمان شب را سفید کرده و بفهمی نفهمی روحیه ی همه ما را هم تغییر داده است. هر بار که برف شدت میگیرد پیش خودم زمزمه میکنم "بخشش خداوند در لباس سفید" و از آنجایی که من مدتها پیش حضور خدا را انکار کرده ام و مصمم بر این اعتقادم جنگیده ام، از بلاتکلیفی عقلی و حسی ام حرص میخورم.

زیربرف عکس میگیرم و سوژه ی عکس های متفاوت میشویم و انصافا لذت بخش است. خنده ها و شوخی هایش بجاست و هر دانه ی برفی که به سروصورت میخورد، غریبانه شادم میکند. عکاسیمان حسابی طول میکشد . شادیمان هم به همین منوال. عکسها بین خنده آور و دوست داشتنی نوسان میکنند. با هر عکس که میگیریم یکبار کل عکسها را مرور و نقد میکنیم . جورابهای خیس و پاهای یخ کرده عمر شادی هایمان را کوتاه میکنند. به گرمای ماشین برمیگردیم و راهی میشویم. در مسیر پارک تا خانه "سای" از خاطراتم در روزهای برفی میگویم. خاطرات روزهای برفی من با اشتیاق جنسی ام در این روزها در رابطه ی مستفیم هستند. به مصلحت چهره ای که از خود ساخته ام، به اجبار، دست به خاطره دزدی میزنم تا در میان دوستانم شمایی از یک انسان سکس محور را نداشته باشم. از پاهای تاول زده ام میگویم که حاصل قدم زدنم در مسیری طولانی با معشوقم است. میدانم حتی بعدها که دروغم نمایان شود تاثیری در زندگی هیچکدامشان نخواهد داشت. هر چند از این داستانها زیاد است که حرفی گفته میشود، تحولی ایجاد میشود، زندگی ای تغییر میکند. انسانی بهتر میشود ولی همانطور که گفتم اینها داستان هستند.

"سای" را روبروی خانه اش پیاده میکنم . خانه ی سفیدی است در تقاطع دو کوچه ی خلوت. زیر برف سفیدی اش یکدست شده و نور کوچکی که از پنجره های خانه به بیرون میزند تنها واقعیت غیر سیاه و سفید پهنای دید من را تشکیل میدهد. حقیقتش اینست که زندگی ام دوباره رنگ سیاه و سفیدی گرفته و این بیماری به چشمهایم زده است. همین ذره رنگهای غیر سیاه و سفید که هر از چندگاهی از جلوی چشمانم میگذرند برای من نشانه ایست از آخرین زورها و مبارزه های ذهنم برای غلبه بر این تفکر. البته در نگاه دوستان، آشنایان، دشمنان،نقادان وگزارشگران تصویری از مردی با تفکرات خاکستری از خودم ساخته ام که عوام را از قضاوت های بی مورد و تعریف مطلق صحیح و غلط  نهی میکند اما این تصویر با حقیقت یک تفاوت کوچک پیدا کرده و آن "من" هستم. خاکستری دیدن دیگران به من کمک کرده نقش آنها را در زندگی ام کمرنگ کنم ولی در قضاوت خودم سیاهی و سفیدی مطلق فرمانروایی میکنند و چالشی در تعریف خوب و بد در کار نیست . ناگفته پیداست که با این تعریف من،در نگاه خود، انسانی دروغگو و ریاکار هستم. لکه ای غیر خاکستری در یک دنیای خاکستری.

بعد از ساعتی رانندگی ، با "ایدن" و "کِید" به خانه میرسیم. هر چند دیروقت است ولی دوباره به "آریزونا" اس ام اس میزنم تا شاید بیدار باشد. خبری از او نیست. احتمالا خوابیده .اطاق میهمان را برای "ایدن" آماده میکنم و همانطور که گرماگرم صحبت هستیم از اطاق خارج میشوم و به اطاق کارم میروم. هنوز با صدای بلند به بیان جمله هایمان میپردازیم. هر چند جمله که میگوید یک جمله جواب میدهم و او در نفی حرف من - عادت همیشگی اش - چند جمله ی دیگر می آورد. از کشوی میزم اسلحه ی شش لول ساور وسترن کالیبر 22 ام را در می آورم و در دهانم میگذارم و ماشه را میکشم. ماشه میچکد ولی گلوله ای شلیک نمیشود. این سومین باریست که این کار را کرده ام . مرگم را در اختیار شانس گذاشته ام ولی حالا که نمرده ام نمدانم باید خود را خوش شانس طلقی کنم یا بدشانس. بعد از آنکه از صحت وجود یک گلوله دراسلحه اطمینان حاصل کردم پیش خود می اندیشم شاید هنوز حکمتی هست که من زنده مانده ام . از اینکه هنوز در ناخودآگاهم به حکمت اعتقاد دارم حرص میخورم. قرص خواب میخورم به اطاق خوابم برمیگردم و چشمانم را میبندم. ایکاش فردا یادم باشد جای بسته ی سیگار ، باکس سیگار بخرم.

No comments:

Post a Comment