Thursday, April 7, 2011

Tale of a nameless Illusionist

شهر ما یه شهر خیلی نقلی بود وسط دو تا کوه که هیچ رقمه هیچ راهی بهش ختم نمیشد. وسط مسیر هیچ دو شهر دیگه ای نبود. تو مسیر هیچ ساحل خوش آب و هوایی نبود. هیچ شخصیت سرشناشی توش زندگی نمیکرد. خلاصه اش این بود که حتما باید تصمیم یگرفتی عازم اونجا بشی تا گذرت از اونجا رد شه. شهری که توش زندگی میکردم یه شعبده باز بیشتر نداشت....اسمش کافمن بود.

همه میدونستن اسم شعبده بازه کافمن نبوده ولی همه کافمن صداش میکردن . روایتم زیاد بود چرا اسمش شده کافمن. شاید به خاطر این بود که همیشه سرفه(*) میکرده. من هیچ موقعی رو یادم نمیاد که کافمن رو دیده باشم، نمایشش رو تماش کرده باشم و در طول مدت شعبده بازی هاش سرفه نکرده باشه. البته از اونطرف بابام تعریف میکرده اون موقع ها که کافمن جوون بوده تموم فکر و ذکرش شاد بودن آدمای شهر بوده. همیشه با سرو صدا و قیل و قال فراوون مردم شهر رو جمع میکرده تا شعبده ی جدیدی رو که یاد گرفته بهشون نشون بده. همیشه هم همه میومدن. مثل روز تعطیلشون بود وقتی کافمن چیزی یاد میگرفت یا تصمیم میگرفت یکی از اسرارش رو فاش کنه.کافمن حقه هاش رو هر از چندگاهی فاش میکرد. یاد میداد چطوری میتونه یه مداد رو به پرواز در بیاره یا چطور میتونه با نگاه کرکره یه مغازه رو بکشه پایین. چطور یه چشمک که میزد یه سیب سبز دو تیکه میشد یا سوت که میزد همه ی پرنده های شهر جمع میشدن وسط میدون .هر کی هر چی بیشتر کافمن رو میشناخت و نمایشش رو دیده بود، حقه ی شعبده بازی بیشتری میدونست. هرکس تو اون شهر حداقل یه حقه رو بلد بود.یه چیز از کافمن یادگرفته بود که بتونه لبخند بشونه به لب بقیه.

خلاصه بابام میگفت رئیس پلیس شهر که عوض شده بود   نمیدونست کافمن کیه . یه بار که کافمن شر به پا کرده بوده که همه مردم شهر رو جمع کنه دور خودش، رئیس پلیس اون رو یه بلواگر معرفی میکنه و دستور میده دستگیرش کنن. مشکل اینجا بوده که هر پلیسی که میومده دستبند به کافمن بزنه در نهایتش دستبند رو دور دست خودش میدیده. اونقدر کافمن این کار و انجام میده که رئیس پلیس هم خنده اش میگیره و بیخیال دستگیر کردن کافمن میشه. بابام میگفت رئیس پلیسه که داشته با کافمن حرف میزده ، اولین بار اونو کافمن(**) صدا کرده و اینجوری این اسم روش مونده.

بابام این داستان رو همه جا تعریف میکرده و همه تعجب میکردن که چطوری رئیس پلیس جَری نشده و به زور ضرب و باطوم کافمن رو دستگیر نکرده. هر کس یه دلیل می آورد . یکی میگفت میترسیده باطوم هم ختم به کونش بشه و بعد از اون دیگه رئیس پلیس نباشه و اسمش بشه اَسمن(***) .  یکی میگفت از مردم میترسیده که اینجور که دارن میخندن، اینجور که کافمن رو دوست دارن در مقابل کتک خوردنش عکس العمل نشون بدن و پلیس خونه رو به آتیش بکشن. ولی بابام میگفت به خاطر این بوده که رئیس پلیسه آدم خوبی بوده. زیبایی و هنر و دوست داشته. میگفت به این خاطر بوده که از نمایش کافمن لذت برده. همین شد که خیلی زود همه رئیس پلیس رو هم دوست داشتن. بعد از اون رئیس پلیس شد شهردارمون . بعد نماینده مون توی سنا. چون از ما بود. خیلی زود از ما شده بود.

نه شهر سیرکی داشت که کافمن توش کار کنه نه کافمن دکه ای داشت که نمایشش رو اونجا انجام بده. هیچ وقت جایی پرده نزده بود "نمایش کافمن بزرگ" که ما حداقل بفهمیم کافمن رو چطوری مینویسن. وقتی کافمن پیرترشده بود، هر موقع که عشقش میکشید میرفت وسط میدون شهر و هر کسی هم که کافمن رو تو مسیر به سمت میدون میدید در مغازه اش رو قفل میکرد، در خونش رو میبست و دنبال کافمن راهی میشد. کافمن نمایش اجرا میکرد و آخر نمایش یه حقه اش رو هم لو میداد. هیچ وقت تکراری نبود . من از بچگیم این نمایش و دیده بودم و هیچ وقت برام کهنه نشده بود. برای هیچ کس کهنه شدنی نبود. بعد نمایش کافمن ساعت خاصی هم نمیشناخت. یه بار ، فکر کنم 14-15 سالم بود، که نماینده ها ی خطوط راه آهن اومده بودن توی شهر . میخواستن یه کاری کنن یه خط راه آهن از 8-7 کیلومتری شهر رد شه. کافمن همون روز اومده بود وسط میدون و ماشین نماینده ها رو که دیده بود رفت رو سقفش و برنامه ش رو اونجا اجرا کرد. نماینده ها دیدن و لذت بردن. هتل دار شهر تعریف میکرد که همون  شب  تا دمدمای صبح نماینده ها تو هتل روی هم حقه ای رو که تو نمایش از کافمن یاد گرفته بودن پیاده میکردن و میخندیدن. همین شد که 2-3 سال بعد ، وقتی ایستگاه قطار رو راه انداختن رو فلشی که به سمت شهر ما زده بودن اسم شهر رو نوشته بودن و زیرش نوشته بودن"در این شهر شعبده بازی بخشنده زندگی میکنه"(****) . البته من حالا فکر میکنم این کارشون صرفا به خاطر لذتی که از کافمن و نمایشش برده بودن نبوده و یه جنبه ی تبلیغاتی هم داشته. بابام ولی اعتقاد داشت این ادای دین نماینده ها بوده به روز خوبی که توی این شهر داشتن.

بعد از اینکه خط قطار راه افتاد گذر مردم شهرهای دیگه هم به شهر ما وا شد. بعضی از قطارایی که می اومدن تو ایستگاه تا دو ساعت توقف میکردن . اگه غریبه بودی و از سوتچی میپرسیدی تاخیر دو ساعته واسه چیه بهت میگفت اینجا سوخت گیری میکنن ، ترمزهای قطار چک میشه ، اتصالات واگن ها چک میشه. یه جوری وانمود میکرد که این ایستگاه بیشتر استراحتگاه قطارِ تا مسافراش. طوری با آب و تاب از سرویس هایی که به قطار مسافربری داده میشد حرف میزد که آدم دوست داشت قطار بشه بیاد اینجا که بهش برسن. ولی اگه غریبه نبودی یه چشمک بهت میزد و میگفت هر انسانی باید نمایش کافمن رو ببینه. این یه فرصت که باید به همه ی مسافرا داده بشه.

مسافرا  که می اومدن توشهر همه دوست داشتن بدونن این شعبده باز بخشنده کیه؟ نمایشش کجاست؟ چه کاری میکنه که وقتی اسمش رو از کسی میپرسی با لبخند و ذوق بی حد وحصر نشونیش رو بهت میده؟... مسافرا می اومدن و کافمن انقدر خوب بود که حاضر میشد براشون نمایش اجرا کنه. دیگه اون برنامه ی قبلی خودش رو نداشت . دیگه هر وقت که دوست داشت نمیتونست برنامه اجرا کنه. دیگه وسط میدون شهر نمی اومد. جلوی خونش برنامه اجرا میکرد. ولی هیچوقت گله نکرد. همیشه با لبخند برنامشو اجرا کرد. اصلا همیشه لبخند میزد. تو اینهمه سال هیچ وقت چهره ی کافمن رو بدون لبخند به یاد ندارم.

گریس (Grace – همچنین به معنای بخشندگی) اومد. گریس مسافر یکی از این قطارا بود. زنی 34 – 35 ساله ، قیافه ای معصوم و بدون آلایش. قد بلند و لبخندی دوست داشتنی. یه مسافر بود که قرار بود رد شه بره. اونموقع ها سن تقریبی کافمن رو 60-70 تخمین میزدن. هیچ کس سن کافمن رو نمیدونست. هیچ کس تا به حال هیچ مدرکی از کافمن ندیده بود. روی هیچ سند رسمی اسم کافمن زده نشده بود . ثبت احوال شهر هم اسمی از کافمن نداشت. شاید دلیلش این بود که هر چیزی که کافمن داشت رو همه حقش میدونستن و مسئول ثبت احوال همین که میدونست کافمن توی این شهره براش کافی بود. وقتی گریس اولین بار برای دیدن نمایش کافمن رفت کافمن تو یه تیکه از نمایشش گلهای خاکستری و آبی لباس تن گریس رو به رقص در آورد. رفت تو دو قدمی گریس واساد و هر بار یه گل از لباس پارچه ای گریس زنده کرد و روی موهاش گذاشت. گریس و کافمن زل زده بودن به چشمای هم. جفتشون لبخند به لب داشتن. کافمن با متانت گلها را روس سر گریس میچید و گریس هم با کوچکترین حرکتی سرجاش ایستاده بود و هنر کافمن رو تماشا میکرد. بهترین نمایشی بود که تا اونموقع از کافمن دیده بودم. نمایش دوست داشتنی زیاد انجام داده بود ولی این نمایشی بود که دوست داشتم یاد بگیرم. این نمایش برای من، توی اون سن و سال، حکم آخر کار عاشقانه رو داشت. یادمه وقتی داشتم تماشاش میکردم تمام بدنم می لرزید. شاید تو اون لحظه به خودم گفته باشم من دوست دارم شعبده باز بشم ، تا یه روز بتونم این کار رو انجام بدم. من شعبده باز نشدم . هیچ وقتم اون حقه رو یاد نگرفتم.

قطاری که گریس رو آورده بود زودتر از موعد،شهر رو ترک کرد. مسافرایی که اومده بود نمایش رو ببینن همه موندگار شدن. حرف حدیث زیاد بود که چطور برای اولین بار توی این مدت طولانی که ایستگاه اونجا بوده این اتفاق افتاده .خیلی ها میگفتن ایستگاه چیها قطار رو رد دادن رفته چون میخواستن برقی که تو چشای کافمن بوده به اندازه ی رسیدن یه قطار دیگه اونجا موندگار باشه. یه عده هم بودن که به پیامبر بودن کافمن اعتفاد داشتن. این که حقه هاش رو کجا یاد میگرفته وقتی همیشه توی شهر بوده ( تو طول این همه سال از این جملات زیاد شنیده بودم). اینا اعتقاد داشتن کافمن قطار رو به حرکت در آورده و راهی کرده. ولی پدرم میگفت حکمت خدا بوده که قطار رفته. میگفت ایستگاهچی ها با توجه به فاصله ی ایستگاه تا شهر هیچ راهی نداشتن که این برق رو دیده باشن. پدرم خیلی به خدا و پیامبر اعتقاد داشت . به کافمن هم اعتقاد داشت. ولی کافمن براش پیامبر نبود. برای پدرم هیچ آدمی نمیتونست پیامبر باشه . پیامبر همونی بود که تو کتابای مذهبیش بود. پیامبرهایی که پدرم میشناخت هیچ کدوم سرفه نمیکردن.

تا قطار بعدی برسه شاید بیشتر از یازده ساعت طول کشید. از ظهر تا نزدیکای نیمه شب مسافرای آواره توی شهر ما بودن. یازده ساعت وقت داشتن تمام شهر رو ببینن. به هتل و بار شهرمون سر بزنن. با مردممون صحبت کنن و از تاریخ شهرمون بپرسن. یازده ساعت ایستادن ، نشستن ، زانو زدن و نمایش کافمن رو نگاه کردن. کافمن یازده ساعت ایستاد و نمایش اجرا کرد. موهای گریس رو به رقص در آورد . رنگ چشمهاش رو تغییر داد با حرکت یه تکیه چوب روی صورتش، صورتش رو آرایش کرد . وسط هوای گرگ و میش رنگین کمون آورد و ماه رو محو کرد. اونشب کافمن جادو میکرد. هر از چندگاهی هم یه حقه رو لو میداد. شمار حقه هایی که اونروز یادگرفتیم از دستمون خارج شد. حتی خیلی هاش رو فرداش به خاطر نیاوردیم. وقتی سوتچی دوان دوان اومد توی شهر که قطار بعدی رسیده، کافمن از مردم خواهش کرد برای آخرین حقه اش هم بمونن. گفت این حقه رو من بلد نیستم ولی میدونم گریس بلدِ. رفت جلوی گریس ایستاد. دست گریس رو گذاشت روی سینه اش گفت: "گریس آیا تو زیبا هستی؟" گریس جواب داد "فکر کنم". گفت : "آیا میتونی قلب یک مرد رو ببری". گریس گفت: "فکر میکنم". کافمن گفت : "ولی من فکر کنم بردن قلب آدمها شعبده نیست. نگه داشتنش اما هست". دست گریس رو روی سینه اش گذاشت و گفت "سعی کن قلبم رو متوقف کنی. فقط بهش فکر کن" . گریس هم این کار رو کرد. هیچ اتفاقی نیافتاد.همه چند دقیقه ای منتظر اتفاق خارق العاده ای بودند که نیافتاد. شاید نه من که هیچ کس دیگر فکر نمیکردیم اگر قلب کافمن بایسته چه اتفاقی می افته . ما فقط منتظر بودیم شعبده رو ببینیم.

اتفاقی نیافتاد. کافمن به بالای سکوی میدان شهر رفت . از همه معذرت خواهی کرد و برای همه آرزوی سفر خوشی کرد. اولین بار بود که کافمن معذرت خواهی میکرد. اولین بار که آرزوی سفر خوش میکرد. همه رفتند . گریس آخرین نفر بود. تا اون لحظه ایستاده بود و با نگاهش کافمن رو تعقیب میکرد. بعضی وقتا پیش خودم فکر میکنم که گریس فقط منتظر یه لبخند دیگه از کافمن بود تا برای همیشه توی اون شهر موندگار باشه. یه اشاره شاید کافی بود. ولی کافمن روی سکو نشست ،سرش رو انداخت پایین و حتی رفتن مردم رو هم نظاره نکرد. گریس هم نهایتا پشت مردم راهی شد. سوت قطار به صدا دراومد و آخرین مسافرها هم سوار شدن. قطار راهی شد. کافمن با همان لبخند به همان حالت نشسته روی سکو بی حرکت مانده بود.
 کافمن مُرده بود.

شاید کمتر از یک ماه بعد شهرم را برای اولین بار ترک کردم. از طریق همان سکوی قطار. وقتی داشتم میرفتم پدرم به بدرقه ام اومده بود و در تمام مدتی که اشک میریخت ، بهترین ها رو برام آرزو میکرد و دم از سرنوشت خیر من و بخت بازم میزد. وقتی همه رو به زور راهی خونه کردم به تابلویی که به شهرمون اشاره میکرد نگاه کردم . اسم شهر را نوشته بود. زیرش نوشته بود : "اینجا شعبده باز بخشنده ای زندگی میکند". با کمک متصدی ایستگاه، یک تکه چوب، گچ و دو میخ یک تابلو زیرش اضافه کردیم: بخشایندگی از اینجا رفته است.(*****)
------------------------
*) Cough
 **)Cuff 
  ***)Ass-man
 ****) Here lives an illusionist full of grace.
*****)Grace is Gone.

No comments:

Post a Comment