1.
"پاریس، تگزاس" یک داستان به یاد ماندنی برایم دارد. طولانی است ولی خسته کننده نیست. داستانی که میرود تا نهایت مغز استخوانم مینشیند ، بیشتر از یک مرد آبِ حمام ندیده و کثیف یادم می ماند . بیشتر از یک سبیل یادم میماند. بیشتر از یک حلقه فیلم از یک زندگی شیرین که گذشته. یک دیالوگ است که یادم میماند. تمام داستان در انتظاری که بدانی داستان آدمی که رفته سر به بیابان گذاشته، چیست . فکر میکنی قرار است سرنخ بگیری و نخ ها را ببافی به هم. بعد خیلی قشنگ مرد داستان را مینشانند رو به دوربین و پشت به معشوق و میگذارند داستان رفتنش را برایت دکلمه کند.
2.
همیشه به رفتن فکر میکنم. دائم . مال الانم نیست. مال غیبت الانم نیست. مال این نیست که به خنده و کنایه گفته ام "بر میگردم به شهر لعنتیم " . مال رفتنم است . مال نبودنم است. بعد ماندن یک چیز است . فرار چیز دیگر. فرار یعنی من ، من نباشم . من، منی نباشم که میشناسند. این رفتن فقط نبودن نیست. با چند هزار کیلومتر هم درست نمیشود. آدم رفته ندیده ام. کسی از اطرافیان نمیرود . همه میمانند. هیچ کس فراری نیست. این آسایش نسبی که همه راضیش شده اند را ندارم. حسودی میکنم که ندارم.
بعضی وقتها که دیگر خیلی خوشبینانه فکر میکنم میگویم"همه مثل منند.میخواهند نباشند . بروند. بهش فکر میکنند. عمل نه" .من مثل همه ام. بی هیچ مخلفات اضافی
3.
داستانها به خاطرم نمیمانند. برای یاد آوری مهمترین لحظه ها و تاثیرگذارترین حرفها باید تمرین کنم. مرور کنم. فکر کنم. وسط حرفهایم باید آنقدر جمله رو جمله بزارم تا هم رشته ی کلام از بین نرود هم چیزی که میخواستم بگویم یادم بیاید. ولی الان که بپرسند خط به خط داستانی را که خوانده بودم از برادری که رفت را میدانم. داستان برادری که از آنها نبود. رفت. نبود. مُرد.
بعد الانه ها بعضی وقتها چشمهایم را میبندم . نقطه به نقطه و خط به خط از داستان را به هم وصل میکنم و میگذارم فکرم را مال خودش کند . به خودم که می آیم از آنهمه فکر فقط یه "مرد بود" یادم مانده.
4.
یک رابطه ی مستقیم وجود دارد بین بهانه با رفتن. با ماندن. با همه چیز. اصلا نهیلیستیِ بی پدر، دپرشن و پدر محترمش "خودکشی"، همه و همه بخاطر بودن و نبودن همین بهانه است. بعد این بهانه را نمیشود با علامت و اشاره فهماند. باید رک بشینی بگویی بهانه دارم .بهانه ام هم خوب است. باید یک دکلمه در حد دکلمه پایانی تراویسِ پاریس تگزاس بگویی. باید پشت به آودینس بشینی . هر که حال داشت گوش کند . هر که نخواست برود . فقط بگویی و بگویی . سگ هاری را که دنبالت کرده توصیف کنی با نهایت جزئیات. طوری داستانت را بگویی که نه بعدش پرسش لازم باشد ، نه بخشش ، نه سرزنش ، نه تمسخر. آنقدر باید "مرد"انه بگویی که وقتی تمام شد با خیال راحتی برگردی رودررویشان . قدم را بلند کنی و راه بیافتی از وسطشان رد شوی و از در پشت سرشان خارج شوی و در که پشتت بسته شد دیگر یکی دیگر شده باشی.
حتی میتوانی این داستان را برای خودت و فقط خودت بگویی . بعد بروی. اگر نمُردی و لازم شد برگردی و آن موقع باز هم اگر کسی بود که میخواست بداند چرا رفتی ، این داستان را برایش بگویی. این داستان برای تو مثل رانندگی است. تو شاید یادت نباشد. بدنت ولی یادش است.
*.
زمانی بود که خدا را میشد دید. همین خدای خودمان بود ولی مجسمه بود.
شاید یک جایی داستانی باشد از مردی که خدایی داشت.خدا قهرمانِ مرد بود. مرد خواست خدا شود. خدایی نتوانست بکند. خدایش سقوط کرد . پایش روی پشت مرد جا ماند....
*.
زمانی بود که خدا را میشد دید. همین خدای خودمان بود ولی مجسمه بود.
شاید یک جایی داستانی باشد از مردی که خدایی داشت.خدا قهرمانِ مرد بود. مرد خواست خدا شود. خدایی نتوانست بکند. خدایش سقوط کرد . پایش روی پشت مرد جا ماند....
No comments:
Post a Comment