بعد در زندگی لحظه هایی میرسند که سرت را که بالا بگیری ...میبینی.
درد را میبینی که دارد به سمتت می آید . خود را تکان میدهی . میرقصی .جاخالی میدهی. به خودت میگویی به من نمیخورد.
شاید بار اول ردش کنی. بار دوم هم . بار چندم حتی.
بعد میرسد به جایی که دیگر توانش را نداری. دیگر نمیتوانی روی پایت بایستی. شاید خستگی ،در آن وقت در آن جا، آنقدر امانت را گرفته باشد که حتی زانو هم زده باشی. خستگی نفست را میگیرد ... و لحظه اش میرسد. وا میدهی.
سینه ات را به سبک سامورایی باز میکنی و درد را راه میدهی. درد می آید...با تمام وجودش . با نهایت کینه اش . دشمنانه می آید.
آخ.
می آید.
No comments:
Post a Comment