««شرح واقعه»»
13 آبان 1358 ،روز دانشجو ، روز تسخیر سفارت آمریکا توسط دانشجویان ایرانی مثل هر روز دیگری با شعارهای الله اکبر و مرگ بر آمریکا آغاز شد ولی پایان متفاوتی داشت. اول صدای شعارها بلندتر شد. بعد در سفارت خانه شکست. برق ساختمان قطع شد و در کمتر از یک ساعت کل سفارت خانه توسط تشکل عظیمی از دانشجویان ، سربازان کمیته و گارد تازه تاسیس یافته "سپاه پاسداران" تسخیر شد. آنچه از این اتفاق میدانیم آنست که 52 آمریکایی و ایرانیان کارمند سفارت به عنوان جاسوس دستگیرشدند و به مدت 444 روز به عنوان گروگان در ایران نگه داشته شدند. عملیات نجاتی که چند ماه بعد توسط آمریکایی ها صورت گرفت به سقوط هلیکوپترنجات در بیابانهای طبس ختم شد. ولی این همه داستان اتفاق افتاده، نبود.
13 آبان باران میبارید. کارمندان سفارت آمریکا وقتی قضیه ی تسخیر را جدی میبینند ( شنیدن صدای پای آدمها روی سقف ساختمان سفارت و صدای شلیکهای هوایی گلوله ها از کوچه) شروع به نابود کردن مدارک موجود در سفارتخانه میکنند. مامور نیروی زمینی آمریکا که مسئول امنیتی سفارت عملیات نابودسازی اطلاعات و فرار را تدارک میبیند . عده ای موظف به نابود کردن مدارک میشوند . بقیه در دسته های پنج یا شش نفره (اول کارمندان ایرانی موجود در سفارت، زوج ها و بعد بقیه ی کارمندان) از درب زیرزمینی که به خیابان پشتی ساختمان ختم میشد اقدام به فرار میکنند. بدلیل باران خیابان پشتی سفارت خلوت بود و هدف کارمندان این بود که با پای پیاده خود را به سفارت انگلیس که شش بلوک تا سفارت آمریکا فاصله داشت برسانند.دسته هایی که از ضلع شمالی خیابان خارج شدند توسط کمیته دستگیر شدند. یک دسته متشکل از 5 نفر (کتی و جو استفورد، کورا و مارک لیژک و رابرت اندرس) از ضلع غربی خیابان حرکت کردند ، به چند قدمی سفارت انگلیس رسیدند و از آنجایی که با دسته ی دیگری از ماموران کمیته مستقر در جلوی سفارت انگلیس روبرو شدند ، مسیر خود را به سمت خانه ی اندرس تغییر دادند. از رادیوی موجود در خانه ی اندرس که امکان شنود ارتباطات با فرکانس مخصوص محلی برای آمریکایی های مستقر در محدوده را فراهم میکرد مطلع شدند که سفارت به طور کامل اشغال شده است . این خبر توسط "هنری لی شاتز" یک محقق آمریکایی دیگر که در ساختمان مقابل ساختمان سفارت مستفر شده بود، اعلام شد.
این آخرین پیام انگلیسی زبانی بود که در این فرکانس دریافت شد. ایرانی ها آنتنهای ارتباطی را از کار انداخته بودند.امکان عبور و مرور در سطح شهر برای آمریکایی ها به راحتی میسر نبود. خیابانها مملو از گشتهای ساکن و ایستهای بازرسی کمیته بودند که در یک نگاه قادر به شناسایی آمریکایی ها بوند. در چند روز عاطی جابجایی ها به فواصل کوتاه صورت میگرفت. از خانه ی اندرس به خانه ی یکی از کارکنان دستگیر شده در سفارت و بعد به خانه ی کارمند بعدی و غیره. مجبور بودند در لباسهای خود بخوابند یا شیفت های شبانه داشته باشند تا خطر دستگیری کاهش پیدا کند . استفاده از تلفن میسر نبود چون ماموران خمینی از سیستمهای شنودی که شاه برای سرکوب حرکتهای مردمی یا شناسایی بلواگران استفاده میکرد، استفاده میکردند. پس از چند روز جابجایی ممتد به مکانهایی که از لحاظ امنیتی کاملا خطرپذیر بودند، سرانجام آندرس خطر را به جان خرید با "جان شایردون" که یکی از کارکنان سفارت کانادا بود تماس گرفت و شرایط را برای او توضیح داد. با کمک تعدادی از کارمندان سفارت جابجایی به خانه ی شایردون صورت گرفت . به غیر از این پنج نفر هنرلی شاتز هم از راه دیگری خود را به خانه ی شایردون (واقع در شمیرانات تهران) رساند.
«« "مندز" مامور سازمان سیا»»
مندز، 38 ساله، از اواسط جنگ ویتنام به عنوان یکی از ماموران بخش سرویسهای تکنیکال سازمان سیا( بخشی که بمب در سیگار کاسترو جاسازی کرده بود یا سیستم شنود با استفاده از گربه های خانگی را فراهم آورده بود!) با این سازمان همکاری کار میکرد. مهارت او فراهم آوردن معرفه ها و شناسنامه های جعلی برای خارج کردن سوژه ها از موقعیت های خطرناک بود. در روز تسخیر سفارت وقتی خرمنی از فایلهای اطلاعاتی مربوط به سفارت آمریکا در ایران را روی میز خود دید، با این تفکر که هدف خواسته شده از او آزاد سازی گروگانهاست، نقشه ی عملیات بادیگارد را مطرح کرد. در این نقشه هدف این بود که گروگان ها را با جنازه ی محمدرضا شاه (در واقع بدلی از محمدرضا شاه!) معاوضه کنند. 90 ساعت تلاش او بر روی این نقشه با مخالفت روسای سازمان روبرو شد.
وقتی از کاخ سفید با او تماس گرفته شد و او را در جریان وجود کارمندان دستگیرنشده قرار دادند، بلادرنگ نقشه ی خود را اعلام کرد. فراهم آوردن مدارک جعلی برای کارمندان و خروج آنها از فرودگاه مهر آباد. البته برای این نقشه لازم بود یک نفر وارد ایران شود مدارک جعلی را در اختیار کارمندان قرار دهد و آنها را بدون خطر از کشور خارج کند و آن یک نفر هم خود او بود.
««نفشه ی فرار»»
همینطور که برای فراهم آوردن نقشه ی مناسب زمان میگذشت، خطر برای کارمندان فراری بیشتر میشد. نیروهای ارتش ایران مدارک موجود در سفارتخانه را جمع آوری میکردند و ارتباطات سفارتخانه های متفاوت با این سفارتخانه ها را کشف میکردند. مدارکی که توسط کارمندان سفارت ریش ریش شده بودند توسط متخصصان قالی بافی به یکدیگر متصل میشدند(این مدارک بصورت کتابی با عنوان "مدارکی از خانه ی جاسوسی" بعد ها توسط نظام جمهوری اسلامی منتشر شد) . فشارها فقط به داخل ایران ختم نمیشد. در آمریکا و کانادا هم خبرنگاران در حال دست آوردن سرنخهای متفاوتی بودند که از داخل سازمانهای اطلاعاتی این دو کشور به خارج نشت میکرد.
نقشه هایی که توسط سیا پایه گذاری میشوند یک قانون مشترک دارند : نباید جلب توجه کنند. نقشه ی مندز هم باید از این قانون تبعیت میکرد.به خاطر شباهت فراوان فرهنگ و زبان آمریکایی ها و کانادایی ها و این واقعیت که "همه کانادایی ها را دوست دارند!" ،مندز در نظر داشت مدارک جعلی کانادایی برای کارمندان در حصر فراهم کند. تعداد زیادی خبرنگار ، فعال مدنی و مشاور نفتی کانادایی در آن زمان در ایران حضور داشتند اما یا بشدت تحت مراقبت بودند یا برای نیروهای دولتی ایران شناخته شده بودند. برای یک هفته تمام هیچ کس ایده ای نداشت که چگونه میتواند دلیلی وجود داشته باشد که کسی به ایران بیاید! تا اینکه ایده ی منحصر به فردی به ذهن او خطور کرد. او در نقش "کوین کوستا هارکین" تهیه کننده ی ایرلندی که قصد پیداکردن لوکیشن برای فیلم هالیوودی جدیدش را داشت به همراه تیمش به ایران سفر میکنند. هر چند مقامات کاخ سفید با این نقشه مخالف بودند، به خاطر جزئیات فراوان و حساب شده آن و این واقعیت که مندز تمام زوایا را مورد بررسی قرار داده بود با آن موافقت کردند.
««استودیو شش»»
برای فراهم کردن پوشش مناسب مندز با 10 هزار دلار راهی لس آنجلس شد و با دوست و همکار قدیمی خود از سازمان سیاه ، "جان چمبرز" (که همچنین طراح گریم و برنده ی اسکار 1969 برای فیلم "سیاره ی میمونها" بود) دیدار کرد. چمبرز یکی از دوستان خود "باب سیدل" که متخصص جلوه های ویژه بود را نیز به همراه آورد و در جلسه ای که در اواسط ژانویه ی 1980 برگزار شد موافقت کردند تا مندز را در سفر به ایران همراهی کنند . آنها دلیل اصلی این همراهی را دیدن تصویر گروگانهای سفارتخانه که هر شب از تلویزیون ایران و اخبار آمریکا پخش میشد، بیان کردند. مندز میدانست که باید نقشه بدون ایراد اجرا شود وگرنه آبروریزی عظیمی در راه خواهد بود در نتیجه پایه های نقشه را در خود آمریکا ریخت. استودیو شش ( عدد شش به نشانه ی شش کارمند حصر شده در ایران) در عرض سه روز راه اندازی شد. کارت چاپ شد ، کارمند استخدام شد و حتی قرادادهایی برای فیلمهای جدیدی که قرار است ساخته شوند بسته شد. سه خط تلفن در این استودید وجود داشت . یکی از آنها(خط قرمز) فقط مخصوص تماس از CIA بود یعنی اگر تماسی حاصل میشد یا عملیات لو رفته بود یا با موفقیت پایان یافته بود. دو خط دیگر برای تماسهای با استودیو بود. یک استودیوی واقعی برای باورپذیری بیشتر.
تنها چیزی که احتیاج بود یک فیلمنامه بود که به لوکیشنی خاص مانند تهران احتیاج داشته باشد. چمبرز این فیلمنامه را در جلسه ای با یک تهیه کننده ی نوپا بدست آورده بود. رمان علمی تخیلی از "رابرت زلازنی" با عنوان "ارباب نور" . داستان در پارک وسیعی با عنوان خیالی "سرزمین علمی تخیلی" صورت میگرفت که اتاقهای کنترلی داشت که توسط روباتها کنترل میشد و ماشینهایی که با صدای راننده به حرکت در می آمدند. داستان توسط چمبرز تغییر داده شد تا تبدیل به داستان علمی تخیلی با ریشه هایی از هند باستان باشد و یکی از بازارهای زیرزمینی تهران با جزئیات درون فیلمنامه شرح داده شده بود تا حضور در ایران توجیح پیدا کند.
مندز نام فیلمنامه را از ارباب نور به "آرگو" تغییر داد . آرگو ارابه ای بود که جیسون (قهرمان یونانی) بر آن سوار شد و دور دنیا را طی کرد تا به دستور پادشاه یونان پلیس پارچه ی طلایی ای را بیابد که او را وارث تاج و تخت میکرد. پس از اعلام خبر شروع تولید فیلم در مجلات "خبرنگار هالی وود" و "ورایتی" و جشن شروع تدارکان تولید فیلم، مندزراهی ایران شد.
««آخرین مقصد آرگو»»
مندز در 25 ژانویه 1980 به بهانه ی ملاقات همکاران خود که قرار بود از هنگ کنگ به ایران بیایند ویزای خود را از سفارت ایران در بن آلمان دریافت کرده، وارد ایران شد. آخرین پیام دریافتی او قبل از خروج از آمریکا از طرف کارتر رئیس جمهور وقت بود که اجازه ی نهایی انجام عملیات را به او داده بود و برای او آرزوی موفقیت کرده بود. مندز که تخصص در جعل سند داشت در کنار لنز فیلمبرداری و گریم وسایل جعل مدرک خود را نیز به همراه آورد. شش پاسپورت بدون عکس و نوشته نیز به همراه او بود که به عنوان مدارک جعلی لازم برای استفاده در فیلم در وسایل خود جا داده بود. هرچند این شش پاسپورت به مقامات فرودگاه مهرآباد به عنوان پاسپورت جعلی معرفی شدند ولی پاسپورتهای واقعی ای بودند که دولت کانادا در اختیار آمریکایی ها قرار داده بود. در طول تاریخ هیچگاه قبل از آن زمان این کار توسط کانادایی ها صورت نگرفته بود ولی به درخواست کارتر جلسه ای فوق سری توسط سناتورهای کانادایی تشکیل گردید ( یکبار دیگر و فقط در زمان جنگ جهانی دوم چنین جلسه ای برقرار شده بود) و رای موافق صادر شد تا این پاسپورتها در اختیار مندز قرار گیرد.
مندز جزییات نقشه ی فرار خود را در مهمانی که توسط کاردان های دانمارک و نیوزلند برگزار شده بود به اطلاع شش آمریکایی که به عنوان مهمانان کانادایی دعوت شده بودند قرار گرفت. قبل از طلوع خورشید در 28 ژانویه همه آماده حرکت به سمت فرودگاه مهرآباد بودند. مندز از روی ویزای خود ویزای پاسپورتهای دیگر را جعل کرده بود. تاریخ ورود کارمندان یک روز قبل از ورود او ثبت شده بود. هر کدام در نقش خاص خود بودند. کورا لیژک با اسم مستعر تریس به عنوان نویسنده،مارک لیژک مسئول حمل و نقل ، جو استفورد دستیار تهیه کننده،کتی استفورد طراح صحنه ، آندرز به عنوان کارگردان و شاتز مسئول فیلمبرداری. تنها قسمت نقشه که به شانس وابسته بود میزان تنبلی یا سهلنگاری مسئول خروج فرودگاه بود. برگه ی "اجازه نامه ی ورودی" ای در هنگام ورود مسافران فرودگاه مهرآباد در اختیار مسافران خارجی قرار میگرفت. دو برگه به صورت اصل و کپی . یکی سفید و دیگری زرد. برگه ی سفید در اختیار مسافران قرار میگرفت و برگه زرد در اختیار حراصت فرودگاه و مسافران میبایست حتما برگه ی سفید را تحویل میدادند تا اجازه ی خروج صادر شود. این برگه های شماره دار توسط یکی از کارمندان سیا که در فرودگاه مهرآباد مستقر بود در اختیار مندز قرار گرفته بود ولی اگر ماموران تصمیم به چک کردن این برگه ها با برگه های کپی موجود در حراست میگرفتند همه چیز تمام شده مینمود.
مندز و همراهانش قبل از ساعت 8 در فرودگاه مهرآباد بودند. از ساعت 10 به بعد که تعداد مسافران زیادتر میشد و فرودگاه جمعیت بیشتری را به خود میدید قالبا با حضور نیروهای سپاه همراه میشد. ماموران سپاه از هیچ پروتکل خاصی پیروی نمیکردند و هر مسافری را که به نظر آنها موجه نمی آمد با خود میبردند. در حالی که ماموران کمیته ی مستقر در فرودگاه بیشتر مسافران داخلی را که قصد خارج کردن طلا یا قالی یا غیره را داشتند مورد سوال و جواب قرار میدادند. قبل از ساعت 10 فقط نیروهای کمیته در فرودگاه حضور داشتند.
در گیت خروجی برگه ی مندز چک و اجازه ی پروازش صادر شد. وقتی نوبت به استفورد رسید مامور گیت پست خود را ترک کرد. از زبان مندز نقل میشود که وقتی این صحنه را دید وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود. تصور اینکه نقشه لو رفته و یارانش در معرض دستگیری هستند. دقایقی بعد مامور گیت با یک لیوان چای به پست خود بازگشت و ادامه ی برگه های خروج را صادر کرد. او همچنین نقل میکند نام هواپیمایی ای که توسط آن کارمندان را از ایران خارج کردند به طور معجزه آسایی "آرراگئو" بود که شباهت زیادی به آرگو داشت. آندرس با دیدن این نام به مندز گفت : "شما برای نجات ما همه چیز را تدارک دیده بودید،نه؟"
خط قرمز استودیو شش برای اولین و آخرین بار بصدا در آمد : "عملیات با موفقیت انجام شد. آنها خارج شدند."
««داستان فیلم»»
حالا بعد از گذشت 30 سال از این ماجرا، بن افلک بازیگر و کارگردان هالیوودی (کارگردان فیلمهای " شهر" و " رفته عزیزم،رفته" ) قصد ساخت این داستان از روی فیلمنامه ای از کریس تریو را دارد . او قصد دارد خودش نقش مندز را ایفا کند و تا حالا آلن آرکین برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل سال 2007 برای "میس سان شاین کوچک" و جان گودمن ( لبوسکی بزرگ) موافقت خود برای ایفای نقش در این فیلم را اعلام کرده اند.
نوشته ی بالا ترجمه و دخل و تصرفی از لینکهای زیر است:
No comments:
Post a Comment