Wednesday, July 6, 2011

برای من

«۱»
 من گریه میکنم. از گریه کردنم هم ترس ندارم. ازش شرمسار نمیشوم. گریه هایم هم هیچوقت از سر درد نیست. بغض من است اجازه اش را دارد که هر موقع خواست بترکد. هیچوقت اجازه ندادم بغض و گلویم با هم سر سازگاری پیدا کنند. راضی هم هستم. گریه ام نه جنبه ی سیاسی دارد نه یک خواستار اجتماعی است . نه به بعد اقتصادی ام بر میگردد و نه از سر فرهنگسازی  است. گریه ام مال خودم است از این که دارمش خوشحالم. همانقدری که گریه کردن برایم دلنشین است از بازخوردهایش فراری ام. از آدمهایی که دلیل گریه را میخواهند تابگذارند روی سرشان یا بندازند زیر پایشان ، از آدمهایی که بیایند نقل قول های کتابهای دکه ای روانشناسی را به پای هر گریه ای بنویسند ، از آدمهایی که گریه ی مرد را شعر کنند ، از آدمهایی که ضعف مرد را گریه اش بدانند همان قدر بیزار و فراری ام که از آدمهایی که هنرشان دلیل تراشی است، نقل قولشان کتابهای قانونشان است ، شعرشان مدیحه سرای ، مردانگیشان صدای بلند. ک
«۲»
از رفتن آدمها بیزارم ولی همه را تشویق میکنم بروند. بدرقه شان میکنم . کارشان را راه می اندازم .فقط هم بخاطر اینست که کشورم را دوست ندارم . چیزی را داشته باشی و بدانی بد است درد دارد.  اینکه بدانی پیر میشوی و خودت و همه ی خودیهایت هم اگر دست بدست هم بدهید، آخرش بد مرگ را به بدِ طب تبدیل کرده اید سوز دارد. بگوید میمانم ،میجنگم ،بهتر میکنم ارج دارد حرفش. خودش. ولی باز ترحیح میدهم هر که به نظرم خوب می آید دیگر در نظرم نباشد.  میدانم همه جا آسمان همین رنگ است ولی تشویق من محض رفتن آدمها به جایی است که زمینش برای زمین خوردن اینقدر سفت نباشد. بروند به جایی که نمیشناسند ، کشف کنند چیزی را که نمیدانند ، سرخورده شوند یا سربلند ولی نباشند جایی که میشناسمش ،جایی که نادانی نعمت است ، یک سر مَثَلش درخت پربار باشد یک سر دیگرش سرافکندگی. بگویید فرق دارد سر افکندگی و سرخوردگی . شاید جوابتان بدهم به دوپهلویه گی ِ لامروت خوابیده در بطن کلماتش،شاید نه .  ولی حتما این را میگویم :میگویم سرت را بالا بگیر، میفهمی ...باید سرت بالا باشد.ک
«۳»
این کینه ی دیرینه را گذاشته ام لای کلمات که از رفتن گفته باشم .گریه را هم که گفتم ، بعدش ربط گریه ام است با رفتن آدمها. رفتن آدمها گریه ام را در می آورد. رابطه ی مستقیم دارند در ابعاد جرم و نیرو.  ربطی به کنترل ندارد . این را حق خودم میدانم که به خاطر رفتن های درست حسابی گریه ی درست حسابی کنم. عزیز بودن آدمها درجه اش را زیاد و کم میکند. الکل هم البته همین کار را میکند ولی آن یک بحث دیگر است. نه دوست خوبی هستم نه فامیل حسابی. این را از آن زمانی فهمیدم که پیغام رفت و پسغام آمد که هی فلانی سراغی نمیگیری. این هم بدی من است.خاطراتشان میماند ولی جایشان خالی نیست. در مورد رفتگان اساسی هم همین منوال برقرار است .با بوی خاک و رایحه ی گل و اسم روی سنگ همانقدر غریبم که با پیام سه خطی و نامه ی پنج خطی و صدای تاخیردار. از احوال نپرسیدن هایم راضی نیستم . از یاد نداشتن هایم خجلم. شاید هنوز زندگی یادم نداده یادم بماند. شاید بدانند، شاید نه . ولی بروند،برگردند،ببینمشان، برشان میدارم میگذارمشان جای خاطراتشان . همان وسط . ک
«۴»
برادرم اولین بود که رفت. باید توی زندگی ام باشید تا بدانید این برادر کجای زندگی من بوده. کوتاه ندارد داستانش. اولین اسمی بود که گفتم. اولین کسی بود که به صدای گریه ام فهمید در تختخواب چوبی حکم زندان شده برایم. عکسهای زردی افتاده ی قدیمی از دست های کوچکی میگفت که حلقه میزد دور منِ کوچک روی یک تخت کوچک. اولین محافظ ، اولین معلمم ، اولین رازدار شیطنتهای بچه گی ، همبارزی ، دوست ، بعد از یک جایی به بعد پدر .وقتی رفت من بودم ،نیمه ی شب ، ماشین ، گریه . سیگار هم بود ولی آن یک داستان دیگر است.
بعد معشوقه ی شماره ی یک رفت . برای رفتنش گریه نکردم . گریه اش گریه ام را در آورد ولی. نشستیم بخاطر تمام خاطراتی که قرار است بماند گریه کردیم. شاید الان به آن خاطره بخندم ولی پشیمان نیستم.
خواهرم رفت. اصلش میشود دخترخاله ولی خاطراتش را که مرور میکنم بعید میدانم انقدر فاصله بوده باشد . لقب ها حرمت دارند .باید نام برابری کند با محتوا. مهمانی خداحافظی اش خانه ی من بود. گریه هم بود. الکل هم نقش داشت. 
خداحافظی با معشوقه ی شماره دو خداحافظی واقعی نبود. نشستیم توی ماشین ، توی ترمینال مسافربری بین شهری. برای خوب بودنهایمان گریه کردیم. برای اینکه قرار بود هیچوقت هم را نبینیم اشک ریختیم. باید همان جا آخرش میبود.نبود .
«۵»
نشسته ام با مرد قصه گویی همصحبت شده ام که از مادرش میگوید . نفرین میکرد . جیغ میکشید . کتک میزد. بعد میگوید که بچگی هایش، شانه کشی میکرده در کوچه خاکی پشت خانه شان وقتی شاخ تری سر رسیده . مادر چادر بسته به کمر آمده بیرون .شیون کنان یورش برده به دیلاغی که پسرش را میترسانده و ... اینجاهای داستان بغض میترکد . صدایش قطع میشود. تیزی مادر مردگی بدجور رخم میزند.ک
مادرم نوشته بود از اینکه کودکیمان را صرف کرده به طبابت ، صرف کرده به درس خواندنش ، صرف کرده به صرف کردن غمگین است . از اینکه حالا باید بماند تا راهی خانه شان شوم ،باید وقت کنم تا به دیدنم بیاید غصه دار میشود. از بی وفایی هایم مینالد و از هر فرصتی برای مقصر شناختن خودش استفاده میکند. من ولی خاطرات یادم می آید .مادرم را یادم می آید. جانمازش را یادم می آید. آغوشش را یادم می آید. نیازی حتی به یادآوردن نیست. هست .همین الان . ولی میترسم. من از رفتن آدمها میترسم. دلیل گریه ام شاید ترس است از رفتنی که فقط خاطره بگذارد.
یادم می آید. باید یادم بماند. دوست دارم زندگی یادم بدهد یادم بماند

2 comments:

  1. بنویس...
    دلتنگتم..

    ReplyDelete
  2. کاش اینجا مینوشتی. تنها جایی که میتونم بشنوم و بگم. لابد خیلی دیر شده! ببخش، خواهش میکنم من رو ببخش. خوش باش.

    ReplyDelete